همى گفت هركس كه اين نامور * كه باشد به اين مردى و زور و فر
به يك ره سپاه از جوانب كمند * فكندند بر يال آن ارجمند
گرفتند و بردند پيش شهش * چون خسرو بديد او رخ چون مهش
گمان برد كان فرّه ايزدىست * يكى سرو از بوستان شهىست
چو دانست « 1 » كان خصم را خانهسوز * چو او نيست « 2 » در كشور نيمروز
كيانىنژاد است و فرّخسير * ز پرويز و يعقوب دارد گهر
[ 69 الف ] بخواندش به نزديك خود گورشاه « 3 » * بر خود نشاندش « 4 » به صد عزّ و جاه
به يك سال با هم به روز و به شب * به صحبت نشستند به عيش و طرب
به بازى و چوگان و آماج و باز * به سر برد با شاه چين و طراز
پس آنگه شهنشاه ماچين و چين * به آن هديهها داد و كرد آفرين
فرستاد كه آمد به زابلزمين * سرافراز گردان ملك تاج الدّين
به تاريخ سلجوق و ديگر كتاب * بود ثبت اوصاف او كامياب
ملك تاج الدّين را چو آمد زمان * محمّد بشد والى سيستان
محمّد چون رفت از جهان فراخ * ملك طاهر آمد سزاوار كاخ
پس از عهد طاهر بزرگ زمن * به زابل ولا شد ملك بو الحسن
به عدل و به انصاف او كامران * مثل شد ميان كهان و مهان
به مردى نبودى مر او را نظير * به جود و به همّت چو « 5 » ابر مطير
رعيّت از او شاد و دشمن دژم * لبش شكّرافشان سنانش چو سم
پس از عهد آن سرور بىنظير * محمّد به جاى پدر شد امير
خردمند و جوّاد و صاحبيقين * مَثل بود در عقل و رأى متين
جهان از محمّد چو شد بىنياز * به يعقوب فرزندش آمد به ناز
هامش
( 1 ) . م : در نيست .
( 2 ) . اين عبارت به صورت « بود والى كشور . . . » نيز خوانده مىشود . چون دو عبارت درهم نوشته شدهاند ، تشخيص آن دشوار است .
( 3 ) . م : گورخان .
( 4 ) . م : نشادش .
( 5 ) . م : چون .