ميان دو لشكر چو گرديد تنگ * برآمد تبيره ز ميدان جنگ
دليران نامى ز هردو سپاه * نهادند رو سوى آوردگاه
درافتاد غلطان به خاك و به خون * سر بىتن و پيكرى سرنگون
ابو الفضل آن روز در كارزار * چنان كرد مردانگى آشكار
كه بهرام چرخش ثنا گستريد * سرانگشت حيرت به دندان گزيد
ز بس بردريد و شكست و ببست * به غزنين سپاه اندر آمد شكست
دريده سليح و گسسته ميان * برفتند تازان برى ارسلان
از آن در دگر ديد شه در گداز « 1 » * درى گنجهاى كهن كرد باز
[ 66 ب ] بسى لعل و ياقوت و دُر خوشاب * زر و سيم بيش از قياس و حساب
به همراهى عمّهاش كامكار * فرستاد در خدمت شهريار
همين خواست سلطان ببخشد به او * گذشته گناهش نيارد به رو
و ليكن به ترغيب بهرام شاه * كه بود از برادر برش دادخواه
به حسب مرامش شه شيرخوى * به تسخير غزنين آورد روى
چو شد ارسلان شاه از آن باخبر * ببخشيد بر لشكرش سيم و زر
بياورد شمشيرزن سى هزار * سواره ، پياده ز مردان كار
به پيش سپاهش صد و بيست فيل * به تن همچو كوه و به دل همچو نيل
چپ و راست هرسو بياراست شاه * ز مردان نامى با دستگاه
وز آن روى سلطان با عزّ و شأن * عنان بر عنان يلى سيستان
بيامد بياراست لشكر به دشت * كه چشم فلك زان سپه خيره گشت
چپ و راست با لشكر نامدار * به مردان جنگى نمود استوار
خود استاد چون ماه در قلبگاه * يل سيستان پيش رو كينهخواه
دليران گردانكش پيلتن * به ميدان كين كشته شد پاشدن « 2 »
هامش
( 1 ) . م : گذر . [ شايد : « جهاز » ( ج . م ) ]
( 2 ) . در متن اين مصرع چنين آمده است . [ شايد : به ميدان كين ، كشته ، بسيار تن ( ج . م ) ] .