خلف را چو شد « 1 » روز روشن به سر * ابو الفضل « 2 » شد جانشين پدر
كه چون سنجر ابن ملك شه « 3 » به كين * به عهد برادر به غزنين زمين
روان گشت با لشكرى ساخته * سرافراز سالار نوخواسته
ابو الفضل بُد والى نيمروز * به جاى نياكان چون تابنده روز
به درگاه آن ، لشكر بىشمار * ز مرز سجستان و مكران ديار
كشيدى صف و بود فيروز جنگ * به هركار فرزانه با نام و ننگ
گرفتى به كف تيغ چون پيش صف * به بيمش « 4 » شدى روز خور منكسف
زدى بر سر فيل اگر گرز كين * چو خشخاش گشتى به روى زمين
خدنگش چو از شست گشتى رها * دريدى جگرگاه نراژدها
چو « 5 » سلطان بيامد « 6 » به ملك فراه * فرستاد كس پيش او نيكخواه
پيامش چنين داد كاى سرفراز * در فتح از ضرب تيغ تو باز
به زودى به يارى بياور برم * كه باشد ظفر از تو بر لشكرم
[ 66 الف ] چو بشنيد نوّاب والاشكوه * طلب كرد لشكر گروها گروه
كيانى كمر بر ميان چست بست * نشست از برى باد و آتش به دست
چه در بُست تشريف آورد شاه * بيامد به درگاه آن نيكخواه
چو خسرو رخ ماه زابل بديد * به ديگر سران پايهاش برگزيد
نشستند شاداب هردو بههم * شهنشاه سلجوق و فرزند جم
به غزنين چون ارسلان شد خبر * كه آمد شه و گرد بازيب و فر
سپاهى فرستاد جنگى به راه * كه از گرد شد مهر رخشان سياه
هامش
( 1 ) . م : چون . « شد » ندارد .
( 2 ) . ابو الفضل ، در روند حكومت ملوك سيستان معمولا به عنوان بنيانگذار ملوك نصرى در نظر گرفته مىشود كه در فاصلهء سالهاى 422 تا 622 بر سيستان حكومت كردند . دورهء حكومت آنان دوران پيوستگى سرنوشت ملوك نيمروز به حكومت غزنويان ، سلجوقيان و خوارزمشاهيان و آغازين سالهاى يورش مغولان بود .
( 3 ) . م : مك شه .
( 4 ) . م : نيمش .
( 5 ) . م : چون .
( 6 ) . م : نيامد .