به فرزند فرمود من خسته تن * شدستم بيا تا به نزديك من
كه راز نهانى بگوييم باز * كه آمد گه رفتن اى سرفراز
پيام پدر چون شنيد ارجمند * بيامد خرامان چو سرو بلند
چو آمد « 1 » گرفتند و كردند خوار « 2 » * به زندان فكندند بىغمگسار
به زندان برآمد روانش ز سر * تهى شد از آن كشور و تخت زر
چو خلق سجستان خبر يافتند * پى تعزيت تيز بشتافتند
[ 63 الف ] بگفتند هرگز خلف را به گاه * نخواهيم او را نخوانيم شاه
بزرگان و گردان زابل ديار * دلآزرده گشتند از شهريار
سپاهى و شهرى يكى انجمن * نمودند و گفتند ز هر در سخن
سخن يافت آخر به آنجا قرار * كه محمود باشد به ما شهريار
بر اين گفته گشتند همداستان * همه مهتر و كهتر سيستان
نمودند پس خطبه و نقش و زر * به القاب محمود بازيب و فر
نوشتند مكتوب يكسر سپاه * به درگاه محمود زرّينكلاه
كه ما سربهسر نيكخواه توايم * پرستار تاج و كلاه توايم
عنانريز شو جانب سيستان * كه گردد ز يُمنت زمين گلستان
چو آمد ستمها به ما از خلف * فراموش كرديم رسم سلف
چو « 3 » محمود مكتوب ايشان بديد * دلش گشت شاد و رخش بشكفيد
بفرمود لشكر بياراستند * دليران ز هر جاى برخاستند « 4 »
ببستند بر فيل رويينه خم * جهان پر شد از نالهء گاو دم
ز لشكر سپهبد روان گشته با فوج و فيل * تو گفتى زمين گشت جنبان چو نيل
ز غزنين با لشكر كينهجوى * به تسخير زابلستان كرد روى
[ 63 ب ] سپهبد خبر شد كه محمود شاه * بيامد كه گردد از آن كينهخواه
هامش
( 1 ) . م : چون . متن « آمد » ندارد .
( 2 ) . م : خار .
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . م : برخواستند .