چو دانست كان گرد ساسانتبار * به جيرفت تنها نگيرد قرار
برآراست لشكر به كرمانزمين * به پيكارش آمد سرى پر ز كين
ز موسى به طاهر چو آمد خبر * بشد از پى كينه پرخاشخر
بيامد شتابان چو غُرنده ميغ * كه باران او بود كوپال و تيغ
دو لشكر چو با هم برابر رسيد * پى رزم هردو سپه صف كشيد
ز بس بر هوا رفت گرد و غبار * بشد روز رخشنده چون « 1 » شام تار
برآمد خروش ده و گير و دار * ز مردان نامى در آن كارزار
ز بس كشته افتاد در رزمگاه * بشد بسته بر اسب بر مرد راه
ز نيروى گردان طاهرپرست * به كرمان سپه اندر آمد شكست
تمامى كرمانزمين سربهسر * به فرمان طاهر شد از خشك و تر
بدادند يكسر سرانش خراج * كه او بود زيبندهء تخت و تاج « 2 »
شهنشاه ديلم چو « 3 » آگاه شد * كه طاهر به كرمانزمين شاه شد
[ 61 الف ] به استاد هرمز بفرمود شاه * كزين در ببر لشكر كينهخواه
به پيكار طاهر ميان بند تنگ * كه آن شرزه شيرىست در روز جنگ
چو بشنيد استاد هرمز ز شاه * بياراست لشكر بشد كينهخواه
سپاهى فزونتر ز برگ درخت * كهن نرم چون موم ، در رزم « 4 » سخت
ز استاد هرمز به طاهر خبر * چو آمد بدانست آن نامور
كه باشد سپاهى فزون از شمار * نشايد نمودن به او كارزار
سران ديالم همه كرده بند * به خود برد همراه ، آن ارجمند
ز كرمانزمين آن يل كينهخواه * سوى مرز بابل « 5 » بپيمود راه
چون آمد به نزديك زابلستان * يكى مجلس آراست چون گلستان
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . م : « كه او زيبنده و تخت و تاج » .
( 3 ) . م : چون .
( 4 ) . م : زم .
( 5 ) . احتمالا « زابل » ؟