سپهبد به اسپهبدى « 1 » در مكان * نمود به بُست از ره كين ميان
كه او بُد حصارى چو « 2 » هفتم فلك * ز رفعت شده جلوهگاه مَلك
به پايش زحل پاسبان چون بشر * به روى زمين آسمانى ديگر
بفرمود دروازهاش خاكريز * به باره برآمد سرى پر ستيز
چو سلطان بيامد به پاى حصار * بروجش به كيوان بديد استوار
عجب ماند از آن قلعه كشورگشا * كه از گل شد [ ه ] آسمانى بنا
نَبُد جاى آويز [ و ] خون ريختن * به پيكار با دوشمن آويختن
فرود آمد آن لشكر پرشكوه * چه كوهى برابر به آن قلعه كوه
چو بنشست محمود پاى حصار * خلف شد در آن تنگنا بىقرار
به نزديك سلطان فرستاد كس * كه اى شاه پوزشپذير عذر بس
[ 60 الف ] فرستاد بسيار سيم و گُهر * به هديه برى شاه فيروزگر
چو « 3 » محمود ديد هديهء شاهوار * به غزنين روان شد ز پاى حصار
درى قلعهء بگشاد زابل خداى * بياراست لشكر بپرداخت جاى
دگرباره شد كشور سيستان * دلافروز و خرمتر از بوستان
هامش
( 1 ) . [ اسپهبدى نام قلعهء لاش است و « به اسپهبدى در » به صورت مفعول با دو حرف اضافه آمده است يعنى سپهبد به قلعهء اسپهبدى مكان نمود و بر كين ميان بست . ( ج . م ) ]
( 2 ) . م : چون .
( 3 ) . م : چون .