چه او نظم مشهور افواه گشت * از آن نامبردار آگاه گشت
ز دينار مسكوك احمر سه صد * كه بودى پسنديدهء نيك [ و ] بد
به نزدش نگشتم اگر فيضياب * مرا كرد اكرام آن كامياب
به تاريخ سيصد و پنجاه و پنج * خلف او خداوند ديهيم و گنج
خردمند چون بدر روشندلى * ز جان دوستدار نبّى و ولى
چو فرزانه بد عاقل او شاه بود * ز امر و ز نهى حقّ آگاه بود
خزاين چو پُر ديد از سيم و زر * در اين فكر شد شاه والاگهر
كه دهر سپنجى ندارد ثبات * چه شد شربت مرگ هر ذىحيات « 1 »
به عزم حرم شاه كسرى نشان * ميان بست روشندل و شادمان
[ 51 ب ] ز خويشان يكى مرد طاهر به نام * كه والانسب بود و عالىمقام
به جاى خود او خسرو پاكدين * به زابلستان ساختش جانشين
به او گفت اى مرد بسيار هوش * به اقوال اندر به من دار گوش
به شاهى تو را ساختم سرفراز * كه چون بازگردم ز راه حجاز
سپارى مرا كشور و تختگاه * فزونى نجويى نگردى ز راه
يكى عهد طاهر به او شاه بست * كه هرگز نيارم به عهدت شكست
پس آنگاه آن مهتر كامكار * به عزم زيارت برآراست كار
به اسباب شاهى شه سرفراز * قدم كرد از سر به راه حجاز
چو آورد حجّ و مناسك بهجا * روان شد به طوف شه اصطفا
محمّد كه عرش و زمين و سما * شد از فرع نور مبينش بنا
گر آن شه نمىزد به هستى قدم * نمىگشت ايجاد لوح و قلم
شد از خاكبوس شه انس و جان * به كسرى و قيصر تفاخركنان
ز روى شعف نقد جانش به كف * شرف يافت از خاك پاك نجف
به درگاه شاه ملك پاسبان * ولىّ خدا شافع انس و جان
هامش
( 1 ) . م : ذيحيوت .