به ايشان اگر راى جنگ آورم * مبادا كه بر خويش ننگ آورم
وگر خود شوم صلح را خواستار * بماند به من جاودان ننگ و عار
به اندك زمان لشكر شهريار * ز نزدش نمودند رو در فرار
به ترغيب هم سروران سپاه * رساندند اين عرض بر گوش شاه
كه باشد چنين رأى ما بندگان * اگر بشنود شهريار جهان
كه گيرد ره راست لشكر به پيش * شهنشاه بر حفظ ناموس خويش
ابا چند تن گرد پرخاشجوى * به راه جزيره شود پوىپوى
مبادا كه از گردش روزگار * شود صبح اميد ما شام تار
به تدبير هم شاه و لشكر تمام * به راه خراسان نهادند گام
چو شد راهپيما جهاندار شاه * يكى آبگير آمدش پيش راه
در آن راند مركب سپهبد دلير * فرو ماند اسب تكاور به زير
چنان بخت برگشت يكبارگى * كه در گل فروماند آن بارگى
[ 45 الف ] دليران كه بودند با او به راه * چو ديدند آنگونه احوال شاه « 1 »
ز بىمهرى ، آن فرقهء سست رگ * فراموش كردند حقّ نمك
تبرّا نمودند از خدمتش * هزيمت نمودند چون دولتش
ز مهر و ز عهدش نكردند ياد * ز نزدش برفتند بر سان باد
شهنشه فروماند در كار خويش * نديد از دليران كسى يار خويش
در اين وقت فوجى ز اعداى شاه * به او باز خوردند در عرض راه
چو بودند بدخواه آن ارجمند * گرفتند او را نمودند بند
به عيش و سرورى به اندازه بيش * ببردند در نزد سالار خويش
گروهى نمودند نقل دگر * ز احوال آن خسرو تاجور
كه او با خليفه صفايى نداشت * چراغ محبّت ضيايى نداشت
هامش
( 1 ) . متن نسخهء خطّى از برگ [ 45 ب ] تا [ 48 ب ] جابهجا صحّافى شده كه در تصحيح حاضر مرتب شده است .