لشكر كشيدن عمرولّيث به تورانزمين به رزم امير اسماعيل و گرفتارى عمروليث
سران سپاهش ز روى ادب * به عرضش گشادند يكباره لب
بگفتند اى نامور شهريار * تو اين رزم را خوار « 1 » مايه مدار
دليرى كه باشد به نيروى تن * پسندد سرافراز از انجمن
به سختى چو آهن به نرمى چو موم * مبارك به خدّام و بر خصم شوم
فرستاد بايد به اين سرزمين * كه گيرد ز دشمن كلاه و نگين
مبادا ز سالار سامانيان * رسد دولت نامور را زيان
چه بودش به خود غرّه و زورمند * نيفتاد اين عرض او را پسند
سپه بر كشيد و بيامد به بلخ * كه سازد مه عيش بدخواه سلخ
سپهدار سامان به صد ملتمس * به زنهار پيشش فرستاد كس
نيامد قبول و بشد در شتاب * روانه به رزم از ره پنج آب
[ 44 ب ] وزان رو سپهدار ساماننژاد * گذر كرد از آب جيحون چو باد
به جايى كه بد چشمه و آب رود * قرين با سپاهش بيامد فرود
چه قوم عدو ديد بيش از حساب * به خود عمرو گفت از طريق صواب
هامش
( 1 ) . م : خار .