به رزمش سپهدار ساماننژاد * به فرمودهء معتضد رو نهاد
رسيدند برهم چو هر دو سپاه * جهان گشت از گرد ايشان سياه
دليران و مردان با فرّ و يال * كشيدند صف از براى قتال
گرفتند چون تيغها را به كف * رخ مهر از خوف شد منخسف
در اين وقت آن ادهم راهوار * كه بد عمرو آن روز بر وى سوار
[ 45 ب ] ز شوخى به نوعى برآورد تك * كه در حيرت افتاد گشت فلك
چنان شاه داناى با دستبرد * همان مركبش سوى بدخواه برد
گرفتند « 1 » و بردند او را دمان * به نزديك سالار خود در زمان
سپاهش نديدند جاى قرار * به يكباره كردند رو بر فرار
چه او را سپهدار سامان بديد * به جان مهر و پيوند او را خريد
به مثل برادر گرفتش به بر * به او گفت اى مرد بازيب و فر
ز من باش دل جمع در هر مواد * كه از كينه هرگز نيارم به ياد
از آنجا سپهدار فيروزبخت * به راه سمرقند بربست رخت
رسولى فرستاد بر سان باد * به نزد خليفه ز راه و داد
به عرض اندر آورد احوال عمرو * كه در رزم از جانبش بود امر
از آن مژده شد معتضد شادكام * به نيكى از آن برد بسيار نام
ولى كرد بر عمرو بسيار طعن * ميان بزرگان بر او گفت لعن
تن چند را از نديمان خاص * كه در نزد او داشتى اختصاص
فرستاد سوى سمرقند زود * كه آرند او را به نزدش چو دود
سپهدار سامان چه فرمانش برد * سرافراز زابل به ايشان سپرد
[ 46 الف ] چو ديدند برحسب خواهش مرام * نهادند رو سوى دار السّلام
هامش
( 1 ) . عمرولّيث در سال 287 گرفتار اسماعيل سامانى شد : « روز سهشنبه ، يك شب مانده از ربيع الاخر سنهء سبع و ثمانين و مايتى » . ( تاريخ سيستان ، ص 256 ) در تاريخ بخارا تأليف نرشخى ، سال 288 قمرى آمده است . ( همان ، ص 257 )