بگيرد ز هر كشورى اخترى * يكى حوروش نازنين دخترى
به هر گنبدى دخت يك تاجدار * زَنَد تكيه بر تخت گوهر نگار
به روزان به نخجير تازد همى * شب از دختران بزم سازد همى
و ليكن ببايد به ملك يمن * به ايّام طفلى نمايد وطن
كند خدمتش حاكم آن ديار * كه مردى است دانادل و هوشيار
در آنجا برآيد به او سال چند * شود چون نياكان خود ارجمند
به ايران نشيند به تخت مهى * به سر برگذارد كلاه شهى
چو بشنيد اين گفته شاه جهان * طلب كرد منذر هم اندر زمان
به او گفت پس نامور شهريار * كه اى از تو ملك يمن برقرار
سپارم تو را وارث تاج و گنج * كه يا بى بسى گنج ، پاداش رنج
چو بشنيد منذر هم اندر زمان * ببردش به ملك يمن شادمان
زنِ « 1 » چار از تخم آزادگان * گزين كرد پرمايهگان دايهگان
[ 22 الف ] ز عمرش چو بگذشت سال چهار * رخش شد به خوبى مه ده چهار
بياورد موبد چهار ارجمند * خردمند و دانادل و هوشمند
به تعليم و ترغيب بهرام ، لب * گشادند دانندگان روز و شب
به اندك زمانى شه تاجور * به هر علم و فن گشت صاحب هنر
از آن پس به گردان پرخاشجوى * به چوگان و آماج بنهاد روى
بياموخت تير و كمان و كمند * ز كوپال و از نيزههاى « 2 » بلند
بياموخت رسم طريد و نبرد * برآوردن از جان بدخواه گرد
چو بهرام بنشست بر تخت عاج * همه خسروانش بدادند باج
بر آسود گيتى ز آشوب و شور * ز عدل جهانگير بهرام گور
چنان گشت عهدش تهى از ستم * كه گرگان شدى پاسبان غنم
به شمشير يكسر جهان را گرفت * نماند خردمند ازين در شگفت
كه هركس كه او پاك يزدان شناخت * جهاندار پاكش به نيكى نواخت
هامش
( 1 ) . به جاى « زنى » .
( 2 ) . م : نيزهاى .