چهل سال از عدل آن تاجدار * جهان بود مانند خرّم بهار
چو آن شهريار از جهان رخت برد * كليد ممالك به نرسى سپرد
چو نه سال بُد مهتر آن نامجوى * از او دولت و بخت برتافت روى
پس از عهد نرسى سرافراز شاه * بشد اردشير ابن هرمز به گاه
سرافراز و بيداردل همچو جم * كف جود او دُرفشانتر ز يم
پس از يازده سال تاج و سرير * به فرزند بگذاشت شاه دلير
گرانمايه را بود هرمزد نام * كز او يافت شاهى و اقبال و كام
چو ده سال آن خسرو نيكنام * به سر برد با شوكت و احترام
از او نيز اقبال پوشيد چهر * به شاپور فرزندش افكند مهر
[ 20 ب ] جهانجوى شاپور فرخندهتاج * ز ايران و از روم بگرفت باج
به شاهى بر آسود هشتاد سال * كه بر دولت او بيامد « 1 » زوال
چو دانست كامد گه رفتنش * همان حسرت زير گِل خفتنش
برادر ورا بُد چو بدر مُنير * ملقب نكوكار و نام اردشير
طلب كرده فرمود اى سرفراز * جهان را به چهر تو آمد نياز
سپارم تو را افسر و كشورم * همان تخت شاهى همان لشكرم
به شرطى كه شاپور فرزند من * جهاندار بيدار پيوند من
چو گردد بزرگ و سزاوار گاه * سپارى به او تخت و تاج و كلاه
بر اين گفته بگرفت دستش به دست * ميان بزرگان خسروپرست
چو شاپور شد از جهان ناپديد * برادر به جايش به تخت آرميد
چو شاپور شاپور شد ارجمند * به او داد شاهى و تخت بلند
چو شاپور شاپور هم پنج سال * به سر برد با شوكت و فرّ و يال
ز شاپور چون روى گرداند بخت * به بهرام فرزند خود داد تخت
چو بهرام شاپور در روزگار * به جاى پدر شد جهان شهريار
پس از بعد چهل سال ، تاج و نگين * برادرش را داد و كرد آفرين
هامش
( 1 ) . م : نيامد .