چهل سال بر تخت شاهنشهى * همى بود با دانش و فرّهى
چو دانست بايد بپرداخت جاى * خرامان شدن تا به ديگر سراى
طلب كرد داننده دستور را * گرانمايه فرزند شاپور را
به او گفت اى يادگار پدر * به اندرز شاهانهام درنگر
مرا عمر بگذشته بس ساليان * كه بودم خردمند و روشنروان
پس از عهد روئينتن اسفنديار * به شمشير كردم گهر آشكار
تو آن كن كه از پادشاهان سزاست * خردمند مرد از خرد پادشاست
نگهدار دستور و شمشيرزن * كه او رايزن باشد اين صفشكن
به شمشير يك تن توان كرد پست * به رايى توان لشكرى را شكست
مده بدگهر را به درگاه بار * كه ويران كند كشور شهريار
[ 19 ب ] چو خواهى شوى در دو كون ارجمند * دل دردمندان رها كن ز بند
نگهدار دهقان و دل شاد كن * به داد و دهش كشور آباد كن
رعيّت نگهدار اى نيكبخت * كه شه را رعيّت بود بِه ز تخت
به عهد خود آسوده كن زيردست * كه هستى تو هم بر كسى زيردست
كسى گوى دولت ز دنيا برد * كه با خود نصيبى به عقبا برد
چو اين گفته فرمود فرخنده شاه * به شاپور بسپرد تخت و كلاه
شد آن نامور خسرو تاجدار * بماند اين سخنها از او يادگار
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: صبورى
ص٣٥