تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
به او گفت دانا كه اى كدخداى * جهان را به نيكى شده رهنماى چنين دان كز اين گرد نيكو نهاد * يكى پادشه سر زند با نژاد كه گيتى بگيرد به شمشير تيز * برآرد ز اشكانيان رستخيز چو بشنيد بابك ز دانا چنين * درم داد و بسيار كرد آفرين طلب كرد ساسان و بنواختش * به نزديك خود جايگه ساختش [ 17 الف ] به ساسان چنين گفت اى پاكزاد * بگو از كه دارى به گيتىنژاد چنين گفت ساسان اگر شهريار * دهد بنده‌اش را به جان زينهار بگويم كه اصل و نژادم ز كيست * كه بر حال زارم ببايد گريست به او گفت بابك كه اى نامدار * ز من هيچ انديشه در دل مدار به داننده دادار چرخ بلند * كه از من نيايد به جانت گزند چو بشنيد ساسان چو ابر بهار * دمى زار بگريست بر حال زار وزان پس زبان را به مدحش گشاد * سخن را چنين كرد بر شاه ياد كه ساسان ساسان بن بهمنم * چو خور در نژاد و گهر روشنم چو بشنيد بابك ز ساسان سخن * به او گفت اى مهتر انجمن هزاران درود و هزاران سپاس * كه ديدم تو را پاك يزدان‌شناس تو از جان شيرين مرا بهترى * به من هرچه فرمان كنى مهترى بفرمود تا جامهء شاهوار * بيارند با تاج گوهرنگار به ساسان ببخشيد و كرد آفرين * كه آباد باد از وجودت زمين يكى دخترى داشت بابك چو ماه * كه از ناز بر مه نكردى نگاه به ساسان سپردش به آئين خويش * بر او آفرين كرد از اندازه بيش [ 17 ب ] چو بگذشت نه مه بر آن سيم بر * جدا شد از او كودكى چون قمر نمايان از او فرّه ايزدى * جهاندارى و دانش و بخردى ورا نام بابك نمود اردشير * به القاب بهمن شه شيرگير جهاندار بابك شه نامور * بپرورد او را به شير و شكر