به او گفت دانا كه اى كدخداى * جهان را به نيكى شده رهنماى
چنين دان كز اين گرد نيكو نهاد * يكى پادشه سر زند با نژاد
كه گيتى بگيرد به شمشير تيز * برآرد ز اشكانيان رستخيز
چو بشنيد بابك ز دانا چنين * درم داد و بسيار كرد آفرين
طلب كرد ساسان و بنواختش * به نزديك خود جايگه ساختش
[ 17 الف ] به ساسان چنين گفت اى پاكزاد * بگو از كه دارى به گيتىنژاد
چنين گفت ساسان اگر شهريار * دهد بندهاش را به جان زينهار
بگويم كه اصل و نژادم ز كيست * كه بر حال زارم ببايد گريست
به او گفت بابك كه اى نامدار * ز من هيچ انديشه در دل مدار
به داننده دادار چرخ بلند * كه از من نيايد به جانت گزند
چو بشنيد ساسان چو ابر بهار * دمى زار بگريست بر حال زار
وزان پس زبان را به مدحش گشاد * سخن را چنين كرد بر شاه ياد
كه ساسان ساسان بن بهمنم * چو خور در نژاد و گهر روشنم
چو بشنيد بابك ز ساسان سخن * به او گفت اى مهتر انجمن
هزاران درود و هزاران سپاس * كه ديدم تو را پاك يزدانشناس
تو از جان شيرين مرا بهترى * به من هرچه فرمان كنى مهترى
بفرمود تا جامهء شاهوار * بيارند با تاج گوهرنگار
به ساسان ببخشيد و كرد آفرين * كه آباد باد از وجودت زمين
يكى دخترى داشت بابك چو ماه * كه از ناز بر مه نكردى نگاه
به ساسان سپردش به آئين خويش * بر او آفرين كرد از اندازه بيش
[ 17 ب ] چو بگذشت نه مه بر آن سيم بر * جدا شد از او كودكى چون قمر
نمايان از او فرّه ايزدى * جهاندارى و دانش و بخردى
ورا نام بابك نمود اردشير * به القاب بهمن شه شيرگير
جهاندار بابك شه نامور * بپرورد او را به شير و شكر
شجرة الملوك ( تاريخ منظوم سيستان ) ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: صبورى
ص٣٢