ز هر سو سپه شد بر او انجمن * ز مردان و گردان شمشيرزن
درمهاى آكندهء بابكان * به لشكر برافشاند شاه جوان
پى رزم و پيكار شد اردوان * ميان بست آن شاه روشنروان
[ 18 ب ] از آن رو شه آرشى با سپاه * شتابان بيامد چو ابر سياه
ميان دو لشكر دو پرتاب تير * چو نزديك شد خاست « 1 » بانگ نفير
به نوعى كه شد گوش افلاك كر * تو گفتى زمين گشت زيروزبر
ز ناليدن ناى در پهندشت * سراسيمه بهرام بر چرخ گشت
چو دندان ارّه سپاه از دو سوى * كشيدند صف مردم جنگجوى
برآمد خروش از دو رويه سپاه * جهان چون دل ظالمان شد سياه
ز گرد سواران در آن پهندشت * ره خور به چرخ اندرون تيره گشت
ز بس كشته افتاد از دو گروه * شد آن دشت يكسر چو دريا و كوه
چهل روز و شب بود باران تير * ز خون دليران زمين آبگير
يكى ژرف دريا شد آن رزمگاه * نمش شد به ماهى و تفّش به ماه
چلم روز ابرى برآمد سياه * كه شد قيرگون روى خورشيد و ماه
ز قلب سپه اردشير سترگ * بغرّيد چون شير شاه بزرگ
سراسيمه شد لشكر اردوان * به زنهار بگشاد يكسر زبان
پراكنده شد آن سپه يكسره * بدان سان كه از گرگ ميش و بره
گرفتار گرديد شه اردوان * به دست دليران شاه جهان
[ 19 الف ] ببردند او را بر شهريار * به دو نيمه كردش در آن رهگذار
چنين است رسم سراى كهن * يكى تاج بَخشد يكى را كفن
از اين فتح نامى جهاندار شاه * فروزندهتر شد ز تابنده ماه
چو از اردوان تاج بگرفت و تخت * به فرمان يزدان و نيروى بخت
جهان شد به فرمان او بالتّمام * ز هند و ز ايران و بلغار و شام
هامش
( 1 ) . م : خواست .