عروس جهان زان بپوشيد چهر * به آن نامبردار افكند مهر
[ 15 ب ] جهاندار اسكندر نامور * كه داراب بهمن بد او را پدر
جهان شد به زير نگينش چو موم * ز هند و ز چين و ز ايران و روم
شه بحر و بر شد به حكم إله * ز يأجوج و مأجوج شد كينهخواه
ز ظلمات و سد بستن او عيان * گواهى « 1 » روشن بود در جهان
به روى زمين نامدارى نماند * كه منشور تيغ ورا برنخواند
بزرگان و گردنكشان جهان * درآورد در زير بند گران
به سال دو هفت از جهان سربهسر * همى باج بگرفت آن دادگر
بر اين رفته چون حكم يزدان پاك * كه آخر شود كلّ اشيا هلاك
جهاندار را آفتاب حيات * نهان گشت در چاهسار ممات
به هنگام مردن شه دادگر * بشد از پس مرگ خود چارهگر
به ترفيه احوال اقليم روم * كه بر وى نيارد مخالف هجوم
همه سركشانى كه بودند بند * چو بودند دانادل و ارجمند
به هريك يكى شهر و اقليم داد * كه باشند از كشور خويش شاد
نشينند هريك به مأواى خويش * نگردند با روميان كينهكيش
نماند به گيتى كسى برقرار * به جز ذات يكتاى پروردگار
[ 16 الف ] هر آن كس كه موجود شد از عدم * رود عاقبت هم به ملك عدم « 2 »
نباشد در اين دير بىاعتبار * كسى را مجال ثبات و قرار
منه دل به اين عالم پُرستيز * كه جا گرم ناكرده گويند خيز
هر آنكس كه پرورد روز نخست * به خون سرش عاقبت دست شست
يكى چون برد ديگر آرد به جا * چنين است آئين اين بىوفا
اگر بينوايى اگر سرفراز * مشو راهپيمائى حِرص و آز
به خشك و تر خويش خورسند باش * نهال ورع را برومند باش
هامش
( 1 ) . م : گوائى .
( 2 ) . شايد : قدم . [ ج . م ]