ز داناى اخترشناس سپهر * كه بُد آگه از گردش ماه و مهر
به او گفت اى نامبردار مرد * به گرد خيالات باطل مگرد
كه آمد به فرمان پروردگار * جهان را يكى نامور شهريار
ز تخم فريدون يل ، كيقباد * كه چون او زمانه ز مادر نزاد
بود كى كزين موشش پدر « 1 » * ز ابناى نوذر شه تاجور
[ 10 الف ] سزاوار او افسر خسروى است * وجودش جهان كهن را نوى است
بود او سرافراز دانشپژوه * مقام و مكانش به البرز كوه
اگر آن بيايد به اين سرزمين * شود زينتافزاى تاج و نگين
چو گفتار مرد ستارهشمار * شنيد او سپهدار با اقتدار
به رستم چنين گفت اى پور من * به هركار داننده دستور من
از اين در برو تا به البرز كوه * شب تيره بىراه و ره بىكرور
چو بينى رخ خسرو پاكدين * درودم رسان و بكن آفرين
به زودى بياور به سوى سپاه * كه انجم شود گِرد ، بر گِرد ماه
ببوسيد رستم به خدمت زمين * روان شد به فرمان او پاكدين « 2 »
به دامان البرز كُه چون رسيد * يكى بزم خرّمتر از خلد ديد « 3 »
نشسته جوانى چو « 4 » سرو سهى * سزاوار اورنگ فرماندهى
كشيده خط از مشك بر گرد ماه * كزان خيره مىماند شخص نگاه
به رستم چنين گفت اى نامدار * تويى پور دستان سام سوار
به او گفت رستم كه دستان سام * كجا ديدهاى « 5 » از كه داريش نام
به پاسخ چنين گفت ، در خواب دوش * مرا داد اقبال و دولت سروش
[ 10 ب ] كه فردا بيايد يلى پيلتن * جگر گوشهء زال لشكرشكن
هامش
( 1 ) . در متن چنين است .
( 2 ) . م : ديد .
( 3 ) . م : دين . گويا قافيه اين بيت و بيت بالاى آن به هنگام كتابت جابهجا نوشته شده است كه تصحيح شد .
( 4 ) . م : چون .
( 5 ) . م : ديدهء .