در اندرز ابناى روزگار
ايا صاحب عقل و ادراك و هوش * ازين بىبضاعت سخندار گوش
چو خواهى كه نام تو گردد بلند * به نزديك پاكان شوى ارجمند
مكن بد به هركس به نيكى دراى * كه مزدت دهد در دو عالم خداى
منه دل به اسباب زيب جهان * كه بركس نماند جهان جاودان
عروس جهان كرده شوهر بسى * و ليكن نشد راضى از وى كسى
نبيند درين كهنهدير دو « 1 » در * دمى خرّمى هيچ صاحبنظر
به يك نوش صد نيش دارد زياد * چنين است آئين اين بدنهاد
[ 3 الف ] مشو غافل از مكر اين گوژپشت * كه هركس بپرورد آخر بكشت
از اين بىوفا چشم نيكى مدار * كه شهدش بود تلخ چون زهر مار
خوشا حال آن قوم صاحبشعور * كه دارند از اين سفلهپرور نفور
تو هم گر خردمندى اى شيرمرد * به نزديك آن بىوفا زن مگرد
زنى كان دو شوهر كند اختيار * از آن بىوفا چشم نيكى مدار
توسّل به ذات خداوند كن * شياطين حرص و هوس بند كن
يكى توشه از بهر يوم الحساب * مهيّا كن از اشك چشم پرآب
هامش
( 1 ) . م : و .