غرور شد و عادل شاه را از نظر انداخت و خويشتن را پادشاه اعلام كرد و اين امر موجب شد كه افغانها ازو برنجند و در جنگ او را تنها گذارند .
پس از كشته شدن هيمو ، سراسر شمال هند را اكبر به تصرف آورد و چون اسكندر در پنجاب بر سپاهيان جغتاى ، كه همايون براى مراقبت وى تعيين كرده بود ، تاخته و پيروز شده بود ، اكبر با سرعت تمام به جنگ وى شتافت . اسكندر از لاهور به طرف قلعهء منكوت عقب نشست و چون اكبر وى را تعقيب كرد ، در آن قلعه حصارى شد . اما شش ماه كه از محاصره گذشت ، اسكندر بناچار تسليم شد . با اين همه ، اكبر به علت بزرگوارى و علو طبع ، وى را آزاد كرد تا به بنگال رود و تنها با او چنين شرط كرد كه ديگر دست به شورش و عصيان نزند .
اكبر شاه ، در سال 1560 م هنگامى كه به هجده سالگى رسيده بود ، تصميم گرفت كه كليهء كارها را خود به دست گيرد و به همين جهت براى بيرام خان پيغام فرستاد كه اكنون مىتواند به زيارت خانهء خدا كه سالها آرزوى آن كرده برود . بيرام كه نيابت سلطنت يا به اصطلاح آن روز « وكالت سلطنت » و سمت مربى شاه جوان را داشت ، دست به عصيان زد . ولى سرانجام گردن به قضا نهاد و خود را به پاى اكبر انداخت و امان خواست .
اكبر با بزرگوارى تمام بر او بخشود و بيرام عازم حج گرديد . ولى هنگامى كه مشغول تهيهء اسباب سفر بود ، به دست مردى به نام مبارك نوحانى كه بيرام پدرش را چند سال پيش كشته بود ، به قتل رسيد . از آن پس تا مدت هفت سال ، اكبر با سركشان و عصيانگران دست و پنجه نرم كرد تا توانست سراسر قلمرو بابرى را بار ديگر آرام ساخته در زير نگين اطاعت درآورد و سپس در انديشهء كشور گيرى افتاد . اما درين راه از عقل كامل و تدبير فراوان خود يارى گرفت و فى المثل قلمرو راجهء امبار را از طريق مواصلت با دختر وى به دست آورد و دختر بزرگ راجهء جودپور را براى فرزند خود شاهزاده سليم گرفت و بر قلمرو او دست يافت . با اين حال راجپوتها زير بار نرفتند و وصلت با خاندان جغتايى و به اصطلاح مغولان را مخالف شئون و شرافت خويش تلقى كردند و در قلعهء اديپور زير نظر رهبر دلير خود جيمال در برابر اكبر شاه به مقاومت نشستند . جنگ شديدى درگرفت و درين ميان ، جيمال شبى از كمال تهور بالاى سنگر آمد و اكبر به دست خويش او را هدف گلوله ساخت . پس از مرگ وى ، قلعگيان كه سخت متأثر شده بودند ، يك بار با شمشيراى كشيده ،
شاه عباس ( مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخى همراه با يادداشتهاى تفصيلى ) ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص٣١٧