ببين مسند شاهىات فرش ساى * چو كرسى نگر تخت من عرش ساى
به زير آى از مسند خسروى * مكن بيش از اين فكر بالاروى . . .
بود ظلّ اقبال ما دلپسند * مكن جلوه در زير چتر بلند . . .
به تاراج ملكم منه پا دلير * كه نبود تهى بيشه از نرّه شير
به اميد گوهر به كام نهنگ * مينداز خود را و پيش آر هنگ
سنانم نگر ترك اين كار كن * مبين در گُل انديشه از خار كن
مناز ، ارچه باشد كمندت بلند * كز آن گردنت را كشم در كمند
( نك : 2250 - 2275 )
نامهء نصيحتآميز شاه اسماعيل به ذوق مراد بيگ خوش ننشست و وى چون به « كمك و حمايت عثمانيان » دل خوش كرده بود ، طبل جنگ كوفت 83 . قاسمى در تاريخ منظوم خود آورده است كه مراد بيگ پس از خواندن نامهء شاه اسماعيل برآشفته شد ( نك : بيت 2291 ) و با بزرگان حكومتى مشورت كرد و نظر آنان را دربارهء اين ماجرا پرسيد . بزرگان به اتّفاق ، تصميم شتابزدهء وى را براى جنگ با شاه اسماعيل ، خطايى عظيم دانستند و وى را با تأكيد بر قدرت شاه جوان ، از جنگ برحذر داشتند و از او خواستند تا رشتهء دوستى را از دست ندهد كه از نزاع با چنين قدرتى طرفى بسته نمىشود ( نك : بيت 2292 - 2327 ) :
مده رشتهء دوستى را ز دست * كه طرف از نزاعش كسى برنبست
بود دوستى شمع مجلس فروز * خصومت بود آتش خانهسوز
( 2315 - 2316 )
مراد بيگ از راهنمايى بزرگانش برآشفته شد و به انگيزهء جنگ ، نامهء شاه را چنين پاسخ داد :
منم اين زمان يوسف نامدار * ز يعقوب فرخندهفر يادگار
ز تاج و سرير از ازل كامياب * سپهرم سرير است و تاج آفتاب
خود انصاف پيش آر و برگوى راست * كه در سلطنت حق به جانب كه راست
مزن پنجه با خاندان قديم * كه كار خطير است و رنج عظيم
( 2364 - 2367 )
شاه اسماعيل نيز از جواب گستاخانهء مراد بيگ برآشفته شد و با ذكر انتساب خود به