فلك را در آزار مردم سرى است * ز قوس قزح حلقهزن اژدرى است
ز تيغ جفا دامنش لالهگون * وفا چشم از آن چون توان داشت ، چون ؟
ازاينروى ، مىتوان حدس زد كه وقتى شاعر از تعصّبات درونى و بيرونى حاكم بر جامعه فاصله مىگيرد و از چشماندازى ديگرگونه ، به حوادث مىنگرد ، به صرافت طبع ابياتى مىسرايد كه نشاندهندهء واكنشهاى او به بىاعتبارى دنيا و تذكّر به ارزشهاى انسانى است . از جمله محملهايى كه شاعر توانسته است گريزگاهى از ميدان جنگ بيابد و خود و خوانندهاش را از معركهء جنگ بيرون آورد ساقىنامههاى اوست . او در اين ساقىنامهها مجالى براى اعتراض يافته و خود را به همراه خوانندهاش از آشوب جنگ ، حتّى در لحظاتى محدود ، رهانده است . اين شيوههاى بيانى در ادب فارسى نوعى نگرش مداراگرايانه است كه علاوه بر مخالفت ملايم ، نفوذ و تأثير خود را در دل آگاهان به جا مىنهد . شايد قاسمى ، همانند شاعران و متفكّران ديگر ، با آگاهى ، شمشير خونريز شاه را به عدالتگسترى مىستايد تا حاكم روزگار را پيش از توجّه به « كشتار » ، به « عدالت » متوجّه سازد و تا حدّى تعصّبات نابخردانه را تعديل كند . با اين وصف ، قاسمى در عقايد خود شاعرى است شيعى و معتقد كه به شاه اسماعيل و مبارزات او احترام گذاشته و از آنها به بزرگى ياد كرده است . از اينكه به شكست او در چالدران اشارهاى نكرده ، به تعبيرى ، واضح و توجيهپذير است ، قاسمى پيش از آنكه مورّخ باشد ، شاعر است هرچند كه تاريخنگارى او منطبق با اصول تاريخنگارى نيست كه به قول بيهقى ( ص 221 - 222 ) « سخنى نرانم كه آن به تعصّبى و تزيّدى كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را ، بلكه آن گويم تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعنى نزنند » . اگر به شاه اسماعيلنامه ، به عنوان منظومهاى تاريخى نگاه كنيم ، جاى طعن دارد كه تاريخ را به سليقهء خود گزارش كرده است . امّا با تأمّل ادبى مىتوان يكسونگرى تاريخىاش را با گريزهاى رندانهاش تعديل كرد و او را در مجموع شاعرى دانست كه در گزارش حوادث تاريخى علاوه بر شيفتگى ممدوح ، گرفتار ستم حاكميّت روزگارش شده است .
در بررسى شاه اسماعيلنامه و گذر از جنبههاى اعتقادى شاعر مىتوان به نكات ديگرى در اثر پى برد كه در فصل اوّل به آنها پرداخته شد . در اين مقام براى به دست دادن نتيجهاى مجمل از جنبههاى ادبى اثر اين نكته گفتنى است كه شاه اسماعيلنامه ،