( نك : دايرة المعارف فارسى ، ذيل « طهماسب
I
صفوى » ) ، ناچار بود چنين بسرايد ؟ پاسخ به اين پرسشها ، يقينا نسبى است و هرگز قادر نخواهيم بود ، كه با گذشت حدود پانصد سال كه از مرگ سراينده و محيط زندگى وى مىگذرد ، به پاسخى صحيح و روشن برسيم . امّا از فرضيّات هم نمىتوان به سادگى گذشت . زيرا مسلّم است كه سرايندهء اثر درگذشته است و غبار پانصد سال ، او و وقايع تاريخى را در خود پوشانده است امّا تفكّر او ، كه آثار اوست ، باقى است . شاه اسماعيلنامه نيز يكى از جنبههاى اعتقادى و محمل تفكّر قاسمى است كه به دست ما رسيده است .
اين مسئله بديهى است كه در هر انقلابى مريدان مخلصى پيدا مىآيند كه شيفته و مريد مرادشان مىشوند . كارها و اعمال او را صواب محض مىدانند و با قلم و قدم او را حمايت مىكنند . روى كار آمدن سلسلهء صفويّه يك انقلاب بود ، انقلابى بزرگ كه با زمينههاى اعتقادى ، مريدان بسيارى به خود جلب كرد . در اين ميان ، بعيد نمىنمايد كه قاسمى نيز با سيادتش دلبستهء انقلابى بود كه او را با حوادث اجتماعى پيش آمدهء روزگارش وصل مىكرد . ايجاد بستر تشيّع مىتوانست محيطى را در حدّ وسيع ، پس از غيبت امام دوازدهم در سال ( 260 ق ) ، فراهم آورد كه معتقدان پراكنده را به دور هم جمع كند . اين بستر با انقلاب صفويّه به وجود آمد و اكنون نوبت آن بود كه معتقدان و مريدان در هر كسوت و مهارتى به ميدان جنگ و تبليغ پا بگذارند . قاسمى نيز بىشك يكى از آنان بود . بنابراين ، به لحاظ اعتقادى و ايمانى حق داشت كه شاه اسماعيل ، رهبر انقلاب صفويّه ، را بستايد ؛ تا آنجا كه در اثرش ، شكستها و ضعفها و نادرستىهايش را نبيند و دربارهء شكست تأسّفبار چالدران مطلبى ، حتّى به اشاره ، نسرايد . از خوردن گوشت تن دشمنان حرفى نزند و از قتلعام كودك و زن و پير و جوان مردمان عادى و بىسلاح سخنى به ميان نياورد . امّا نگارنده بعيد مىداند كه شاعر ، آن هم شاعرى با ابيات حكيمانه ، كه حاصل انديشهء دقيق و حسّاس اوست ، در تأمّل حوادث مذكور به خود نلرزيده باشد . به همين سبب است كه در جاىهاى مختلف اثرش ، بىاعتبارى دنيا ، و شايد قدرت پوشالى حاكمان ، را به سخره گرفته است :
بود خيمهء آسمان سرنگون * ستاده به جا بىطناب و ستون
مگير از چنين خيمه هيچ اعتبار * كه زودش ز پا افكند روزگار