بريز از صراحىّ چينى « 1 » شراب * برآر از دل سنگ ياقوت ناب
2970 مغنّى ز قانون مرا كن دوا * برآر از قفس همچو بلبل نوا
كه در چنگ تارش « 2 » دلم مبتلاست * چو مرغان گرفتار دام بلاست
فرستادن سكندر دارانهاد فرقهاى [ را ] از عساكر رستمنژاد به دفع يأجوج ظلم و فساد و گريختن [ او ] « 3 »
چو بگرفت شاه كواكب دلير * بر « 4 » اين نه حصار « 5 » فلك برج شير
نهنگ از تف آب بىتاب شد * دل و زهرهاش در بدن آب شد
ز گرما « 6 » طپان سايهء برگ بيد * چو بر تابه ماهى ز جان نااميد
2975 ز خورشيد گردون مشوّش همه * كه بود آب آن چشمه آتش همه
چو مرغى شدى در « 7 » هوا جلوهگر * ز تاب خورش سوختى بال و پر
چنان آفتاب آتش افروختى * كه نامش زبان در دهن « 8 » سوختى « 9 »
دل خاره كآب از تف و تاب بود * سر كوه را چشمهء آب بود
چو شمع استخوان آتش افروخته * درو « 10 » مغز چون رشتهاش سوخته
2980 پى آب كبك درى بىشكوه * زده خويش را بر دم تيغ كوه
همى رفت هر شب ز سوداى آب * به زير « 11 » زمين چشمهء آفتاب
ز تابش دل سنگ بىتاب بود * كه هم آتشش « 12 » بود [ و ] هم آب بود
[ سمندر كزو « 13 » آتش افروختى * اگر سوى آب آمدى سوختى ] « 14 »
خديو جم آيين دارا پناه * برآراست در اصفهان بارگاه
2985 غبار رهش سرمهء اصفهان * وزو « 15 » اصفهان نور چشم جهان
هامش
( 1 ) . چ : مغنّى .
( 2 ) . م : تارت .
( 3 ) . م : ندارد ؛ ب : فرستادن اسكندر دارانهاد به دفع يأجوج ظلم و فساد و فرقهاى از عساكر با دين و داد ؛ د :
فرستادن اسكندر دارانهاد فرقهاى را از عساكر رستمنژاد به دفع يأجور ( ؟ ) ظلم و فساد اعنى لكوران بىدين و داد ؛ چ : فرستادن اسكندر دارانهاد فرقهاى [ را ] از عساكر رستمنژاد به دفع يأجوج ظلم و فساد اعنى اللوربان بىدين و داد .
( 4 ) . ب : از .
( 5 ) . چ : حصارى .
( 6 ) . چ : كرمان ( ؟ ) .
( 7 ) . د : بر .
( 8 ) . م : دهان .
( 9 ) . چ : اين بيت با بيت پيشين ، پس و پيش است .
( 10 ) . ب : در آن ؛ د : درون .
( 11 ) . چ : بود بر .
( 12 ) . م و د : آتشين .
( 13 ) . م : كز آن .
( 14 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 15 ) . چ : درو .