چو ز آن قلعه سنگ آمدى استوار * ستادى به روى هوا از غبار
2950 چو رفتى به بالا خدنگ سپاه * شدى سنگ آن قلعهاش سدّ « 1 » راه
ز تير خدنگ ثريّا گذر * ز هر سو فرشته برآورده سر
فلك را خدنگ يلان خار پاى * ستاد از گرانىّ پيكان به جاى
شرار تفك برق آهن [ گ ] بود * چو « 2 » برقى كه باران او سنگ بود « 3 »
بسان قفس تيغ مردان كار * زده هر طرف چاكها [ در ] « 4 » حصار
2955 كمند از كمينها برآورده سر * وز آن اژدهاى فلك پرحذر
چو بر اهل آن قلعه شد كار تنگ * كشيدند رايت ز ميدان جنگ
زبان در ثناى شه آراستند * به جان آمدند و امان خواستند
كيا از بدىهاى خود منفعل * فرود آمد از كردهء خود خجل
بود « 5 » كبك كوه [ ار چه بس ] « 6 » سرفراز * زبون سازدش پنجهء شاهباز
2960 بود پشت نخجير اگرچه به كوه * پلنگ دمان « 7 » سازدش بىشكوه
سمند غضب « 8 » بر سرش تاخته « 9 » * چو مرغش اسير قفس ساخته « 10 »
تنش را قفس دام ادبار شد * به زندان آتش « 11 » گرفتار شد
قفسوار با سينهء چاكچاك * درون قفس شد به خوارى هلاك
به شاهين تذروى كه شد كينهساز * نبيند دگر آشيانش به ناز
2965 مپر چون كبوتر به چرخ بلند * كه چنگال باز آردت در كمند
به سرپنجه همچو « 12 » عقابان مناز * كه صيّادت آخر شود چارهساز
ز شمشير تاركشكافت ملاف * كه آخر شود فرقت از وى شكاف
بيا ساقى از ساغرم گير دست * كه سنگ ملامت سبويم شكست
هامش
( 1 ) . چ : شدى قلعه آن سنگ را سنگ .
( 2 ) . د و چ : چه .
( 3 ) . ب : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 4 ) . ت : بر ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 5 ) . ب : پرد .
( 6 ) . ت : از بسى ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 7 ) . د : ژيان .
( 8 ) . ب : ستم .
( 9 و 10 ) . ب ، م ، د و چ : تاختند . . . ساختند .
( 11 ) . ب ، م ، د و چ : آهن .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : همچون .