سپرها مشبّك در آن تركتاز * به نظّارهاش « 1 » ديدهها كرده « 2 » باز
چو نعل ستوران در آن دشت كين * فتاد از سپر قبّهها بر زمين
ستوران درافتاده بىنعل و سم * سراسيمه وش دست و پا كرده گم
2605 جرسهاى رويين درافتاده سخت * چو بار صنوبر درو « 3 » لختلخت « 4 »
نى نيرهها از تفك يكبهيك * تهى كرد « 5 » قالب بهسان تفك
ز خونى كه تيرك زد از فرق مرد * شفق شد بر اين گنبد لاجورد
ز بس كوس رويين كه افتاده بود * ز خون دليران خم باده بود
ز خون ، كاسهء فرق مردان جنگ « 6 » * قدحها پر از بادهء لالهرنگ
2610 ز گرد سپاه و ز پيكان تير * گره شد نفس در گلوى نفير
ز غوغاى لشكر در آن رستخيز * يلان را فراموش شد از گريز
نه اين « 7 » زيردست و نه آن « 8 » سرفراز * كسى را نمىشد در فتح باز
زمانى تفكهاى خصم از كمين * برآورد دود از زمان و زمين
دمى « 9 » تيغ خيل قيامت ستيز * بر آن آتش اژدها موجريز
2615 زمانى علمهاى دشمن بلند * مه رايتش ز آسمان بهرهمند
دمى « 10 » ديگرش خيل گيتىگشاى * درافكنده و كرده نعلين پاى
ولى عاقبت چرخ گردون نورد « 11 » * ز خيل مخالف برآورد گرد
نكرد اختر « 12 » بختشان ياورى * نه سلطان به جا ماند نى « 13 » لشكرى
فتاد از هوا طوقها بىمجال * رسيد آفتاب علم را زوال
2620 چو كشتى ، فلك غرق درياى خون * كه گشت از علم بادبانش نگون « 14 »
كمان ناتوان در « 15 » غم دوستى * ازو مانده بر استخوان پوستى
هامش
( 1 ) . ب : نظّارشان .
( 2 ) . ب ، م ، د و چ : مانده .
( 3 ) . ب ، م و د : شده .
( 4 ) . چ : ندارد .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : كرده .
( 6 ) . ب : به جنگ .
( 7 و 8 ) . ب ، م ، د و چ : آن . . . اين .
( 9 ) . م و چ : ( ى ) .
( 10 ) . م و چ : ( ى ) .
( 11 ) . ب : عالى نبرد ؛ م ، د و چ : آيين نبرد .
( 12 ) . ب و د : اختر و .
( 13 ) . ب و چ : ماند و نى ؛ م و د : ماند و نه .
( 14 ) . ب : ندارد .
( 15 ) . د و چ : از .