بود همّت و بخت سلطان قوى * همين است پيرايهء خسروى
گر او راست نازش به خيل و حشم * تو را نيز خيل و حشم نيست كم
1920 بود خصم اگر رستم روزگار * تو هم نيستى كم ز اسفنديار
گر او هست بهرام آيينستيز * تو هم آفتابى ، بكش تيغ تيز
هنوزش نشد ابر كين عرشساى * ز سيلش « 1 » چرا گم كنى دست [ و ] پاى
نشد افعى نيزهاش اژدها * نشايد به او پيشه كردن رها
چو شد روبهرو دشمن « 2 » كينهجوى * ز مردى نباشد كه تابيم روى
1925 به ميدان نياريم « 3 » اگر « 4 » پافشرد * به مردانگى چون توان نام برد
كشد تيغ اگر « 5 » آفتاب از شكوه * چه آفت رساند به الوندكوه
تو را زير فرمان چنين لشكرى * عنانش منه در كف ديگرى
تو را كافسر « 6 » شهريارى عطاست * نهى بر سر ديگرانش « 7 » خطاست
عروسى كه شد همدمت زينهار * به عقد كس ديگرش در ميار
1930 گروهى ستمپيشهء فتنهجوى * ببردندش از ره به آن گفتوگوى
خطا پيش جاهل نمايد صواب * ندانست ديوانه آتش ز آب « 8 »
كمانديشه ، سلطان نادانپرست * به زودى دهد سلك دولت ز دست « 9 »
مگو راز دل ، فتنهانگيز را * به پنبه مپوش آتش تيز را
ز نادان نيايد طريق صواب * نجست آب حيوان كس از زهر ناب
1935 [ مجو از بدان شيوهء مردمى * به افعىّ و كژدم مكن همدمى ] « 10 »
وزيران دانا به تدبير و راى * ستونهاى ملكند هريك بجاى
چو باهم شود تيغ و تدبير يار * به زودى مسخّر شود روزگار « 11 »
هامش
( 1 ) . چ : بيمش .
( 2 ) . چ : دشمنى روبهرو .
( 3 ) . چ : ز ميدان نداريم .
( 4 و 5 ) . م : گر .
( 6 ) . چ : كافسر و .
( 7 ) . ب : ديگرى بس .
( 8 ) . چ : نجست آب حيوان كس از زهر ناب .
( 9 ) . چ : از اين بيت تا بيت 1934 نيست .
( 10 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب افزوده شد .
( 11 ) . م : ميسّر شود ز آن ديار .