چو او رستمى نيست در كارزار « 1 » * كه با وى « 2 » گشايد درِ كارزار
بديدى گرش رويتن روز كين * شدى آب و رفتى فرو « 3 » در زمين
1900 به كارش فلك رايت افراخته است « 4 » * ز جاى دگر كار او ساخته است « 5 »
بود مهر گردون هوادار او * به هر كار دولت بود كار « 6 » او
به دولت بود « 7 » خصم را كاستن * نه از لشكر بىحد آراستن
كسى را كه دولت بود همعنان * به سوزن كند داورى باستان
بود مظهر قهر پروردگار * كجا آورد تاب او اين ديار
1905 چنين كآمد آن اژدهاى دمان * عجب گر توان يافت از وى امان « 8 »
تفك روز كينش بود همچو مار * كه هم مهرهدار است و هم زهربار
نداريم ما تاب ميدان او * كه هست آيت « 9 » فتح در شأن او
در اين بيشه شير [ ظفر ] « 10 » پيشه اوست * اگر هست شيرى در اين بيشه اوست
به دورش كسى نام رستم نبرد * عفا اللّه چو او هست رستم نمرد
1910 كمندش بود آفتاب بلند * كه روى زمينش بود در كمند
برآرد چو خورشيد اگر تيغ بيم * ميان دو پيكر زند ز « 11 » آن دو نيم
ز بخشش مدد « 12 » ز اخترش ياوريست * به او آتشى بهتر از داوريست
خصومت نهال ملامت بود * گلش رنج و بارش ندامت « 13 » بود
نزاع بزرگان نه از بخرديست * به شيران جدل از « 14 » كمال بديست
1915 گروهى ز فهم و خرد بىنياز * گشادند لب را كه اى سرفراز
نبودى اگر دولتت رهنماى « 15 » * نمىبود نام تو ظلّ خداى
به دولت بود پادشاهىّ و تخت * تو را هم بود فرّ « 16 » اقبال و « 17 » بخت « 18 »
هامش
( 1 ) . ب ، م ، د و چ : روزگار .
( 2 ) . چ : او .
( 3 ) . ب : درون .
( 4 ) . چ : افراختى .
( 5 ) . چ : ساختى .
( 6 ) . ب ، د و چ : يار .
( 7 ) . ب ، م ، د و چ : توان .
( 8 ) . ب : از اين بيت تا بيت 1915 نيست .
( 9 ) . چ : آيتى .
( 10 ) . ت : هم ( ! ) ، متن براساس م نوشته شد .
( 11 ) . چ : ( ز ) .
( 12 ) . م : بر او .
( 13 ) . م : مذلّت .
( 14 ) . م ، د و چ : در .
( 15 ) . ب ، م ، د و چ : چون هماى .
( 16 ) . د : ظلّ .
( 17 ) . چ : بخت فيروز .
( 18 ) . د : اين بيت با بيت پيشين پس و پيش شده است .