1860 حصن كيف را كرده نظّارهگاه * فضاى زمين كرده تنگ از « 1 » سپاه
ز سوداى شاهى سرش بىمجال « 2 » * پريشان دماغش ز « 3 » فكر محال « 4 »
برآنم كه اين بار « 5 » از تيغ تيز * دهم آنچنان گوشمال ستيز
كه گردد سر از جام مرگش گران * شود موجب غيرت « 6 » ديگران
چو خواهى كه آرى گهر بر كنار * نخست از نهنگان برآور دمار
1865 در آن روز بينى جمال حبيب * كه از كويش آواره گردد رقيب
ز دشمن گرت خار غم در دل است * به كام دلت زيستن مشكل است
سپهسروران سپهر احتشام * گشادند لب از سر احترام
كه اى سايهء « 7 » رحمت كردگار * تويى آفتاب سعادتمدار
زمين و فلك تابع بخت توست * يكى آستان ، ديگرى تخت توست
1870 نگين سليمان و بختش « 8 » به جاى * ببوسند از عزّتت دست و پاى
ز ما بندگان بهر فرخندگى * نيايد به جز شيوهء بندگى
ز تو سوى دشمن فرس تاختن * ز ما در ركاب تو سر باختن « 9 »
رضاى خدا از رضايت شود * زهى دولت از جان فدايت شود
ز برق تفك كآورد كينه را * بسوزيم بهرام چوبينه را
1875 تبرزين رستم ستانيم نيز * كنيم آنگهى بر سرش تيغ تيز « 10 »
نهايم از سنان عدو ترسناك * ز برقى كه سوزان نباشد چه باك
پس آنگه در گنج را باز كرد * يلان را به احسان سرافراز كرد
ز هميان زر و سيم كرد « 11 » آشكار * چو از آستين ، سيم ساعدنگار
چو خورشيد شد زرفشان روز كين * كه باشد زر « 12 » از بهر روز [ ى ] چنين « 13 »
1880 ترازوى زر [ سنجش ] « 14 » آمد سپهر * شد از زر گران پلّهء « 15 » ماه و مهر
هامش
( 1 ) . چ : رشك .
( 2 ) . م : پرخيال ؛ ب و د : محال .
( 3 ) . ب : به .
( 4 ) . د : مجال .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : بارش .
( 6 ) . ب ، م ، د و چ : عبرت .
( 7 ) . ب : مايهء .
( 8 ) . ب ، م و چ : تختش .
( 9 ) . ب : ندارد ؛ م : ترتيب ابيات پس از بيت 1871 چنين است : 187 - 1878 و 1872 - 1874 .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : ريزريز .
( 11 ) . د : ( كرد ) .
( 12 ) . م : زر باشد .
( 13 ) . ب : ز زر ساخت پرنور ، روى زمين .
( 14 ) . ت : بخش ( ! ) براساس ب نوشته شد .
( 15 ) . م : وز آن هردو پلّه شدش .