همه خدمتش را به جان خواستند « 1 » * زبان را ز « 2 » بيعت برآراستند « 3 »
نهان كوس فرمانگزارى زدى « 4 » * دم از شاهى « 5 » شهريارى زدى
بر او از دليران « 6 » هر كشورى * به اندك زمان جمع شد لشكرى
درآمد ز بسيارى لشكرش * تمنّاى شاهنشهى در سرش « 7 »
940 بيا ساقى آن ساغر خرّمى * كه خاصيّت او « 8 » بود بىغمى
بده وز غم روزگارم مپرس * ملالم نگر وز خمارم مپرس
مغنّى ز زلفت پريشان دلم * ز [ تارت ] بود عقدهء مشكلم
ز بهر دلم پردهاى ساز كن * ز « 9 » مضراب آن ، عقده را باز كن
در صفت بهار و مشورت كردن شاه [ عالميان و نور چشم آدميان ] در باب تسخير جهان « 10 »
بدينگونه داراى اين بوستان * گل افشانْدْ در مجلس دوستان
945 كه چون فصل دى رفت و نوروز شد * هواى چمن خاطر « 11 » افروز شد
نشستند گلها به تخت چمن * چمن را شد آراسته انجمن
چمن شد بهشت و درو « 12 » جوى شير * ز عكس چمن « 13 » آب صافى « 14 » ضمير
زد از زير لاله « 15 » برون ، سبزه سر * چو سلك بريشم ز عقد گهر « 16 »
چمن خرّم « 17 » و تازه شد [ از ] « 18 » سحاب * بود آسمان از زمين در حجاب
950 سهى « 19 » سرو و آب از درخشندگى * بود خضر و « 20 » سرچشمهء زندگى
هامش
( 1 ) . ب ، م ، د و چ : خواستى .
( 2 ) . د و چ : به .
( 3 ) . ب ، م ، د و چ : برآراستى .
( 4 ) . م : زدند .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : شاهى و .
( 6 ) . ب : دبيران ( ! ) .
( 7 ) . م : لتهاى اين بيت پس و پيش شده است .
( 8 ) . م : آن .
( 9 ) . د : به .
( 10 ) . م : عنوان ندارد ؛ ب : مجلس آراستن شاه عالممدار در فصل بهار به اركان دولت صاحب اعتبار و مشورت كردن در باب تسخير ممالك ايران و توران و شروان ؛ د : صفت بهار و مجلس آراستن شاه عالميان و نور چشم آدميان در باب تسخير ممالك ايران و توران و شروان ؛ چ : در صفت بهار و مجلس آراستن شاه عالميان و نور چشم آدميان خواقين نصرت در باب تسخير مملكت جهان .
( 11 ) . ب : مجلس .
( 12 ) . م : در آن .
( 13 ) . ب ، م ، د و چ : سمن .
( 14 ) . ب : روشن .
( 15 ) . ب ، م و د : ژاله .
( 16 ) . چ : ندارد .
( 17 ) . ب : سبزه .
( 18 ) . د : زو ( ! ) .
( 19 ) . ب : قد .
( 20 ) . چ : ز آب درخشندگى / بود خضر ( و ) .