خبر مىدهد صبح عالمفروز * كه خواهد گرفتن جهان نور روز
915 بهارى كه خرّم شود « 1 » كوه و در * ز خوبىّ سالت « 2 » رساند خبر
چو بينى گلى آيدت در ضمير * كه روزى دهد ميوهء دلپذير
همى تابد از ماه نو همچو روز * كه آخر شود بدر « 3 » گيتى « 4 » فروز
همان رسم و راه پدر پيشه « 5 » كرد * وز آن گوش عالم پرآوازه كرد
به روز و به شب لشكر آراستى * وز آن خصم را جان و دل كاستى
920 صف صوفيان بلند احترام * ستاده به فرمانبرى « 6 » صبح و شام
گرفته طريق سعادت همه * به او داده دست ارادت همه
به اندك زمان لشكر [ ى ] جمع كرد * در آن انجمن خويش را شمع كرد
چو از كار شهزادهء جم سپاه * خبر يافت شروان شه كينهخواه
بر آن شد كه كين « 7 » آشكارا كند * به يكباره ترك مدارا كند
925 از آن قصّه شهزادهء كامكار * جلاى وطن را نمود اختيار
برفت از سرش آرزوى فراغ * فتادش هواى سفر در دِماغ
سفر گر نبودى سعادتفزاى * پيمبر نكردى « 8 » به معراج راى « 9 »
خضر از سفر يافت پايندگى * كه آمد به سرچشمهء زندگى
مسيح از سفر بر فلك جا گرفت * ز سطح ثَرى تا ثريّا گرفت
930 نكردى فلك سير اگر چون زمين * نگشتى سرافراز عالم چنين
به يك جا اگر مانَد آب زلال * به زودى كمالش بود در « 10 » زوال
درختى كه هرگز نخيزد ز جاى * ز جور تبر افتد آخر ز پاى
به غير از سفر كار و بارش نبود * چو عمر گرامى قرارش نبود
ز بيم مخالف به يك جا دو روز * نبودى چو خورشيد عالمفروز
935 به هردم رسيدى گروهى « 11 » دگر * وز ايشان جهان را شكوهى « 12 » دگر
هامش
( 1 ) . چ : ازو .
( 2 ) . م : ز خوان سعادت ؛ د : رسالت .
( 3 ) . ب : خواهد شدن ماه .
( 4 ) . م و د : عالم .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : راه و رسم پدر تازه .
( 6 ) . ب : فرمان تو .
( 7 ) . ب : كسى ( ! ) .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : نكردى پيمبر .
( 9 ) . ب ، م و چ : جاى .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : پذيرد .
( 11 و 12 ) . م : ( ى ) .