چه باك ار نشد پاى او « 1 » عرشساى * همين بس كه دوش نبى كرد جاى
مسيح ار برآمد به چرخ بلند * على شد ز كتف نبى بهرهمند
275 چه غم گر ستد [ مدبرى ] « 2 » منبرش * كه شد منبر از دوش پيغمبرش « 3 »
[ به جايى رسانيد از قدر پاى * كه از دست قدرت پرستش خداى ] « 4 »
سر اوليا شاه مردان عليست * وصىّ « 5 » نبى شير يزدان عليست
نباشد كسى از خفىّ و جلى * سزاى امامت به غير از على « 6 »
على شهر علم نبى را « 7 » در است * ز خاك درش عرش را افسر است
280 خدا را ولىّ و نبى را يليست « 8 » * على با خدا و خدا با عليست
اگر مشكلى گرددت « 9 » منجلى * ز ياد على دان و ناد « 10 » على
بود نامهء فتح در مشت او * كليد در خيبر انگشت او
شد از دست او فتح باب « 11 » چنين * چه دستى كه بر وى هزار آفرين
ز « 12 » كار [ ى ] « 13 » چنان « 14 » طرفه از « 15 » روى دست * در دين گشاد و در كفر بست
285 سر ذو الفقارش به گاه ستيز * چو پرگار گرديد شنگرفريز « 16 »
نه چندان « 17 » شرف چشمهء كوثرش * بود قطرهاى « 18 » از مى ساغرش
نجف گوهر ذات او را صدف * بود گوهرش « 19 » درّ پاك نجف
نجف چون حرم كعبهء عالم است * درش قبلهگاه « 20 » بنى آدم است
كليد در خلد در مشت او * نگين يد اللّه « 21 » در انگشت او
هامش
( 1 ) . د : پايه ( او ) .
( 2 ) . د : « مدبرى » قلم خورده و بالايش « ديگرى » نوشته شده است .
( 3 ) . چ : ندارد .
( 4 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 5 ) . م : اخىّ .
( 6 ) . چ : ندارد .
( 7 ) . م : نبى شهر علم و عليّش .
( 8 ) . م : خدا را نبى را وصيست .
( 9 ) . م : گرددش .
( 10 ) . ب ، م و چ : ز ناد على دان و ياد .
( 11 ) . د : بابى .
( 12 ) . م : به .
( 13 ) . د : نگارى .
( 14 ) . چ : جهان .
( 15 ) . ب : كز .
( 16 ) . در ساير نسخ اين بيت چنين آمده است :سر ذو الفقارش كه خونبار بود * چو لا از پى لاف ( م و د : نفى ؛ چ : دفع ) كفّار بود ؛د : پس از اين بيت افزوده است .ز خون ذو الفقارش به گاه ستيز * چو پرگار گرديد شنگرفريز( 17 ) . م و د : به چندين ؛ چ : به چندان .
( 18 ) . چ : جرعهاى .
( 19 ) . چ : گوهر و .
( 20 ) . چ : كعبهگاهى .
( 21 ) . م : هدايت .