نميدانيم كه در مقدمهء تمام نسخ از كليات سعدى در ذكر روابط بين اين گويندهء شهير و خواجه شمس الدين حوينى و برادرش علاء الدين عطا ملك در طى حكايتى نامى از اين جلال الدين ختنى برده شده و خلاصهء آن اينست كه خواجه شمس الدين 500 دينار بتوسط غلامى بشيراز از براى سعدى فرستاده بود ، غلام در اصفهان 150 دينار از آن را براى خود برداشت . چون غلام بشيراز رسيد و نامه و بدرهء زر رساند سعدى زر را نپذيرفت و در طى قطعهاى فهماند كه آن بيش از 350 دينار نبوده . خواجه شمس الدين از اين عمل غلام در خشم شد و برادرش عطا ملك غلام را گفت كه : « در همين ساعت برخيز و روى به طرف شيراز نه و اين كاغذ بخواجه جلال الدين ختنى ده تا ده هزار دينار زر برگيرد و در بدرهء كند و به خدمت شيخ برد و عذر خواهد و همت طلب دارد . آن غلام كارسازى كرد و از خدمت خواجگان روانه شد ، چون بشيراز رسيد اتفاقا شش روز بود كه جلال الدين ختنى وفات يافته بود ، غلام كاغذ بشيخ رسانيد شيخ چون بر كاغذ وقوف يافت هم در حال بر كاغذ نوشت :
پيام صاحب عادل علاء دولت و دين * كه دين بدولت و ايام او همى نازد
رسيد و پايهء عزّت فزود سعدى را * بسى نماند كه سر بر فلك بر افرازد
پيام داده كه صدر ختن جلال الدين * قبول خدمت او را تعهدى سازد
و ليك بر سر او خيل مرگ تاخته بود * چنانچه بر سر ابناء دهر مىتازد
جلال زنده نخواهد شد اندرين دنيا * كه بندگان خداوندگار بنوازد
طمع بريدم از او در سراى عقبى نيز * كه از مظالم مردم به من نپردازد
« غلام چون باز به خدمت خواجگان رفت و صورت حال عرضه داشت خواجه صاحب ديوان فرمود تا پنجاه هزار دينار در صرّهها كردند و به خدمت شيخ آوردند و شفاعت كردند كه اين زر بستان و در شيراز بهر آينده و رونده بقعهء بساز ، شيخ چون فرمان خواجه و سوگندها كه داده بودند بشنيد زر