شاه نوكران را اعتماد بر حصانت شهر و متابعت يار بر عصيان داشت ، در خلاف و نزاع پاى بيفشردند تا تمامت محجر و شجر ايشان ناچيز و باير و خراب شد تا بعد از يك سال كه ذخاير و رزق منقطع شد ساكنان كوه از ازدحام انبوه ستوه شدند ترك لجاج و عناد گرفتند ، نخست سيبكشاه با فوجى از تركمانان فرود آمد ، او را بمحروسهء تبريز برآوردند و سخنش پرسيدند ، بعد از يارغو و اثبات گناه در محرم سنهء سبعمايه در ميدان تبريز بكشتند و محمود شاه گناه خود ميدانست دو ماه ديگر بنشست و چون زاد و ذخيره نماند او نيز خائب و خاسر آمد ، روز دوشنبه دوم صفر سبعمائه بگاه طلوع صبح مأخوذ و معانب گشت و روز ديگر او را مقيد ساخته متوجه اردو شدند و در اين هنگام غازان خان از حومهء ممالك دور بود و بفتح بلاد شام و مصر مشتغل . محمود شاه را به راه همدان بكرمانشاهان رسانيدند آنجا خبر واقعهء سيبكشاه بوى رسيد ، بر سر خود بترسيد و از نكال و عقوبت انديشيد ، هم آنجا زهر قاتل داشت بخورد و جان تسليم كرد خسر الدنيا و الآخرة . و از بقاياى قاصدان قاضى يك تن امان نيافت از شاهان و وزراء و سپاهى چون خواجه محمود وزير كرمان و قوام الدين و جمعى از اكابر ، همه را بقصاص خون قاضى و پسران او هم بكرمان بكشتند . محمود شاه در حالت قتل قاصى گفته :
اى دل تو مشو زبون هر ناكس دون * كاسرار فلك نيست ز تقدير برون
كرديم تهوّرى و دشمن كشتيم * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
امير جلال الدين شاه بعد از آنكه او بمرد و كرمان مستخلص شد گفت :
اى بنگى ناكس سگ ابله دون * وى عقل تو در دست هوى گشته زبون
كردى تو تهوّرى و دشمن كشتى * ديدى فلك از پرده چه آورد برون »
ص 78 س 5 - خواجه شمس الدين ابهرى ، از احوال اين شخص اطلاعى بدست نيامد .
ص 87 س 14 - قريب يك سال آن محاصره برداشت ، در وصاف ( ص 432 ) چنين آمده :