و اتابك در بم بعد از تقديم وظايف اكرام و احترام و لطايف تقريب و ترحيب ، چندان توقف فرمود كه غبار و غثاء « 1 » سفر از اعطاف بيفشاند .
حركت به بردسير
پس كوس عزيمت دار الملك بردسير بزدند و سراپردهء نهضت به صحرا بيرون بردند ، و به يمن فال و حسن حال چتر اقبال همايون روانه شد و لشكر به در بردسير كشيدند .
ملك ارسلان و طرمطى با فوجى حشم پياده در شهر شدند ، و چون شب درآمد ملك ارسلان در حال حصار و لشكر و ذخيرهء قلعه و شهر نظر تأمّل فرمود : هيچ اسباب مقام شهر و حصاردارى مهيّا نديد . راى صايب آن دانست كه شهر را بگذارد و جان ببرد . نيم شبى آواز برآمد كه ملك ارسلان رفت !
و فوجى از امراء و حشم شهر به خدمت ملك بهرامشاه آمدند ، و طرمطى را قرب اجل و قضاء بد ، بند پاى او شد و بعد از چندين حقوق احسان ملك ارسلان عقوق طغيان نمود و در خدمت او نرفت ، و با وجود كه بواسطهء محبت او ملك موروث را وداع نمود و از دار الملك به آن آراستگى و مملكت به آن استقامت مهاجرت مينمود ، با او مواصلت و مرافقت روا نداشت .
القصّه ، ازين آوازه گل هردلى شكفته شد و لالهء هرلبى باز خنديد ، چه مردم اگرچه استقامت و يكرنگى « 2 » كار ملك ميخواستند ، گرفتار شدن ملك ارسلان و رنج او در مزاج هيچ رعيت و لشكرى راست نبود . پس بر مراد اهل و داد نفس او بسلامت برست و ملك برادرش را مسلّم شد .
بامداد دوشنبه منتصف ماه خرداد سنهء 563 ، چتر ميمون ملك بهرامشاه در دار الملك بردسير آمد « 3 » .
[ بيت ]
هامش
( 1 ) - غثاء با ضم غين : خاشاك
( 2 ) - ن . ل : ديگر يگى ؟
( 3 ) - 563 خراجى - 570 هلالى ( ؟ )