بهرام شاه چون اين كلمات عين شفقت و محض نصيحت دانست بسمع قبول اصغا فرمود و گفت : « تو مرا بجاى پدرى ، من زمام اين كار بدست فرط شهامت تو دادم » امير قراغوش خواص خدم خويش را بيرون فرستاد و امراء عراق را از مراصد مكاوحت به موارد مصالحت دعوت كرد بر آنكه : دار الملك بردسير و چهار دانگ ولايت ملك ارسلان را باشد ، و دو دانگ ولايت و دار الملك بم بهرام شاه را .
و چند روز درين تقرير بودند و تردّد نمود تا تمام شد و رضاء جوانب بدان مقرون و متصل ، و كرمان را ثلث و ثلثان كردند : بردسير و سيرجان و جيرفت و خبيص و توابع و مضافات چهار دانگ ؛ و بم و مكرانات دو دانگ .
و چون بهرام شاه عزم انتقال بجانب بم فرمود ، مؤيد الدين ريحان گفت :
اى پادشاه ، من خدمت جدّ پدر تو ملك ارسلان شاه كردهام و زندگانى در راحت و آسايش گذاشته ، و اين ساعت پيرم و طاقت مقاسات ندارم ، و در كار كرمان تدبّر و تفكر كردم ، بوى فلاح از حوالى آن نمىآيد ! و اين صلح توان دانست كه تا چند بماند و تا كى بكشد ! چه اصحاب اغراض از جانبين در هدم بناء مصالحت و مهادنت سعى كنند و اين كار برقرار نگذارند .
و مرا حجّ اسلام بر ذمتّست و فرض آن گزاردنى ، رخصت ميخواهم تا از خدمت مصاحبت معفوّ دارى و رضا دهى تا اين عزيمت به امضاء رسانم و در مواقف مقدّسه و مناسك معظمه ، ترا دعاء خير گويم و از خداى تعالى در خواهم تا تو را به غايت امانى دو جهانى برساند . پس اگر عمر وفا كند و در كيسهء حيات قراضهاى از بقا مانده باشد بعد از قضاء حج و عمره ، واجب خدمت تو ميدانم : بازآيم و پيش از اجل محتوم جمال همايون ترا بازبينم ،
[ رباعية ]
گر در اجلم مساهلت خواهد بود * روشن كنم اين ديده بديدار تو زود
پس گر به خلاف گردد اين چرخ كبود * بدرود من از تو و تو از من بدرود !
بهرام شاه را رقّت آمد و گفت : تو مرا بجاى پدرى و تا اين غايت مجهود خويش بنفس و مال در تربيت و معاونت من مبذول داشتى ، امروز اگر بر سمت مروت و سنن ابوّت استمرار نمايد و مرا از فوايد رأى و تدبير خويش محروم نگذارد دوستتر دارم .