گفتن در رفتن اتابك محمد از بردسير بجانب بم به خدمت ملك ارسلان و آمدن تورانشاه با لشكر فارس و رفتن بهرامشاه به طرف خراسان و آمدن ملك ارسلان از بم و انهزام توران شاه و فارسيان
چون شهر بردسير باز دست آمد و ملك بهرامشاه از غدر اتابك محمد ايمن شد ، رعايت جانب او را اهمال نمود و در قضاء حق وفادارى او امهال فرمود .
غلامان قطب الدين بجانب بم ميگريختند و هرروز خيلى و هرشب جمعى از حشم او كم ميشد « 1 » .
قطب الدين محمد چون تباهى ملك ملك بهرامشاه و اعلاى لواى ملك ارسلان ديد روى به قبلهء اقبال وى آورد و يكشب با باقى حشم و غلامان خويش لبّيك حرم كرم ملك ارسلان زد و به خدمت او پيوست « 2 » . بازوى ملك ملك ارسلان به انضمام قطب الدين قوى شد و اعداد شوكت وافر و امداد نصرت متوافر و متظاهر .
و در بردسير بهرامشاه ماند و مؤيد الدين و خواص خدم ايشان ، و حيرت بر ضماير
هامش
( 1 ) - درين حال اغلب امراء و اساتين مملكت روى و دل با ارسلانشاه كردند ، هرشب ده ده و پنج پنج بجانب بم فرار و روى نياز به آستان ارسلانشاه نهادند تا شبى امير آخور كه بلغت سلجوقى چغماق گويند اسبان خاصهء طغرلشاهى را با زين و يراق مرصع برداشته به خدمت ارسلانشاه رفت ، دو روزى بعد از آن ، وقتى كه بهرام شاه به شكار بود قريب دو هزار نفر از سپاهيان ، خزانه را مصحوب خود كرده بدرگاه ارسلانشاه شتافتند .
( تاريخ وزيرى مصحح نگارنده ص 99 )
( 2 ) - از عجايب اتفاقات آن بود كه روز آدينه در جامع جيرفت جماعتى از مشاهير خواجگان جمع بودند ، يكى ازيشان ابو طالب بافتى بود كه او را هلاك كردند و از جهت اضطراب وقت ، رنج دل ميگفتند و از جانب خصم بم ترسان مىبودند ، مصحفى نهاده بود .
رئيس ابو طالب گفت فالى بر نيت خصم ملك برگيريم . چون مصحف برگشادند ، اين آيت برآمد : و حشر لسليمان جنوده من الجن و الانس . . . رئيس ابو طالب گفت : اى و اللّه ، حقست و صدق و علامات آن ظاهر . پس چون ضعف در لشكر جيرفت شايع شد ، عزيمت بردسير كردند - به راه بافت - ، و چون ملك بهرامشاه به بردسير رسيد تشويش و اضطراب يكى هزار شد و باقى لشكر بر قاعده به بم مىگريختند ، چون چند غلام و حشم از خيلخانهء اتابك قطب الدين محمد برفتند ، و حال مشاهده كرد كه غلبه در آن جانب است ، شبى با جملهء غلامان خود و پدر برنشست و راه بم گرفت . ( عقد العلى ص 8 )