بگيتى ز آب دانش « 1 » خيرهتر نيست * دو جانور يار سلطان ستمگر « 2 »
سياوش را و خسرو را نيازرد * چو فرّ ايزدى بدآب و آذر
تهوّر گرنه بد بودى ز شاهان « 3 » * نه جوشن داردى در كين نه مغفر
چه بايد مغفر از آهن مر آن را * كه يزدان داده باشد مغفر از فر
ايا شاهى كه شخصت را بياراست * بعقل و حلم يزدان پيكر و بر
فزون شد دولتت تا بازگشتى * ز جنگ سكزيان « 4 » ديو منظر
توان بردن هنوز از جنگ جايت * دريده زهرهء سكزى به زنبر « 5 »
از اكنون تا پسين روزى ز گيتى * بر آن خاك ار فرود آيد كبوتر
ز بس آغاز « 6 » خون ، گر دانه چيند ، * طبر خون « 7 » رويدش از حلق و ژاغر « 8 »
چنان كردى كه بر ايوان شاهان * بجاى جنگ گاه رستم زر « 9 »
از اين پس مر ترا در زين نگارند * تن تنها دريده قلب لشكر
بعون رخش و زال و تير سيمرغ « 10 » * ز يك تن كرد رستم پاك كشور
تو تنها گر بكوشى با سپاهى * چو قوم عاد در بالاى صرصر « 11 »
چنان شان باز گردانى كه از بيم * برادر سبق جويد بر برادر
ترا سيمرغ و تير گز نبايد * نه رخش جادو و زال فسونگر
هامش
( 1 ) - حتما ز آب و آتش بوده است .
( 2 ) - دو جان او بار سلطان ستمگر
( 3 ) - شايد : تهور گر نبد ، سودى به شاهان
( 4 ) - سكزيان : سيستانيان ، اهالى سيستان
( 5 ) - زنبر - زنبيل ، ظرف بزرگ
( 6 ) - آغار : نم ، رطوبت ، زه ، آنچه ترا بد از كوزه و مانند آن
( 7 ) - طبر خون : بيد سرخ
( 8 ) - ژاغر : چينهدان
( 9 ) - بجاى جنگهاى رستم زر
( 10 ) - پر سيمرغ
( 11 ) - چو قوم عاد بر بالاى اشقر .