من ديگر نه شكل دارم و نه رنگ * دوست از چنگالم درآورده شده است
من فقط فصل بهار زمينى جنگلى هستم ، * فقط ويران شده از پاييز
من براى تو ديگر دلدار نيستم * و رقيبى نيستم
من سعادت از دست رفتهء زندگىام * چشماندازى خشك و بىحاصل فقط
من آواز نشاط بخش دل نيستم * كه تو مملو از شادى به آن گوش دهى
فقط صدايى عميقا زجر ديده * آهى اندوهگين فقط
چه كس ديگر برايم دعاى تمنا مىخواند ؟ * چه كس برايم چند شاخهاى گل مىآورد ؟
چه كس برايم شمعى روشن مىكند ؟ * ناتوان قبر هستم فقط .
در قلمروى خانان مغول ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: آنه مارى شيمل
ص٣١٣