كه تا امروز مورد پسند همهء هندىهاى اردو زبان و پاكستانىها هستند . تنوع شناخته شده از سبك هندى بين تجسمات كاملا پيچيده و استعارهها شنونده را با آنكه داستانى طولانى با مفاهيم خاص برايش ناشناخته است ، با گويش عاميانهء سادهء محاورهاى دلشاد مىكند . نامههاى غالب به اردو به عنوان نمونههاى سبك زندهء شادى آفرين ستايش شدهاند ، در حالى كه از آثار فارسىاش فقط كمى باقى مانده است ، كتابش دربارهء تاريخ خاندان تيمور كه به سفارش دربار مغول شروع به نوشتن كرد ، اصلا لذتبخش نيست و تشريح و تجسمش از شورش سال 1875 به سبك قديمى به سختى قابل خواندن است . شاعر اين تشريح و تجسم را دستنبو ناميده است ، اين واژهاى است كه در سال 1199 مرحوم خاقانى شاعر ايرانى در شعرى ستايشآميز از همسر حامى هنر و فرهنگش به كار برده است ، كتاب كوچك غالب نيز از يك زن استفاده برده است ؛ اين زن ملكهء ويكتورياست كه از سال 1858 ملكهء هند بود .
اين فقط يك نمونهء كوچك ، ولى مختص براى كنايههاى قديمى پيچيده به مدل كلاسيك است كه غالب در آنها استاد بوده است . او در قصيدههاى فارسىاش نه فقط اشعار ستايشآميز بسيار پيچيدهاى براى حضرت محمد ( ص ) و به عنوان يك شيعهء خوب ، براى حضرت على ( ع ) نوشته است ، بلكه اشعارى نيز در مورد كارمندان انگليسى و بهادر شاه ظفر آخرين فرمانرواى مغول سروده است كه سربازان معدودش در شعر غالب به لشكريان عظيمى تبديل مىشوند كه از نظر تعداد مطابق با ستارهها هستند .
ولى بهادر شاه ظفر نيز مثل خيلى از اجدادش يك شاعر بود - در هر حال بابر به تركى و كمى فارسى ، فرزندانش گلبدن و همايون به فارسى ، كامران ميرزا به تركى ، جهانگير و نوهاش جهانآرا و برادرزادهء او زيب النسا به فارسى نوشتهاند ، زبانى كه اورنگ زيب نيز با آن نثرى محكم نوشته است ، گذشته از مصرع شعرهاى سروده شده به مناسبتها كه اعضاى خاندان مغول سرودهاند . شاه عالم دوم مثل پسر گمنامش ، شجاع ، شاعرى بود كه به اردو مىسرود . ولى بهادر شاه جزو بهترين شعراى اردو بود كه مصرعهاى جذابش هنوز هم در كنسرتهاى هند خوانده مىشوند . ولى معروفترين آنها بايد آخرين شعرش باشد كه در واقع هنگام تبعيد در رانگون ، جايى كه او در سال 1862 در فلاكت درگذشت ، سروده و نوشته است .
اين يكى از تكان دهندهترين اشعار به زبان اردو است ؛ زبانى كه پس از حكومت مغول به شكوفايى كامل رسيد و تا امروز زبان ادبى پاكستان و مردم بسيار زيادى در شمال هند است . بدينترتيب با آه آخرين فرمانرواى خميده از فرط پيرى و غصه ، حكومت مغول به پايان رسيده است :
من نور چشم كسى نيستم * آرامش قلب كسى نيستم -
من كسى هستم كه هرگز به درد ديگران نخوردهام * مشتى خاك فقط .