در ياوهگوييهاى بىفايده و بىارزش * تا به پايان رفتهام !
من غنچهاى پژمردهام * من در باد پاييزىام
لبخند روى لبها گره خورده * با سرى پنهان رفتهام . . .
عرفى هنوز 36 ساله نشده در سال 1591 در لاهور درگذشت ، جايى كه در آن زمان اكبر اقامت داشت ؛ بعدها جنازهاش را به نجف انتقال دادند كه يكى از اماكن مقدس مسلمانان شيعه است .
هجوم شعراى ايرانى به هند همچنان ادامه يافت و خان خانان عبد الرحيم كه عرفى را در سالهاى آخرش ارتقا داده بود ، همواره شعراى جديدى را جذب حوزهء نفوذ خود مىكرد . « نظيرى » يكى از آنان بود كه سبك هندى در اشعارش با وجود همهء هنرهاى بديع مصرعهاى شوريده ، باز هم پيچيدهتر و خيالىتر از عرفى بود . از مصرعهاى شاعر آمده از نيشابور ، همواره بيتهاى زيبايى نقل قول مىشود :
بايد مديون باد زودرس بود * كه باغت را ويران كرده است -
گلسرخ در دست توست * حتى تازهتر از روى شاخه
نظيرى پس از بازگشت از سفرى زيارتى كه خان خانان عبد الرحيم مخارجش را براى او مثل خيلى از شعراى ديگر تأمين كرده بود ، به گوجرات رفت و دورى گزيد و بايد در آنجا به عنوان طلاساز ارزش و اهميتش را نشان داده باشد . جهانگير يكبار او را دعوت كرد و به او خلعت ، يك رأس اسب و 1000 روپيه پاداش داد . يك سال بعد ، در سال 1612 شاعر درگذشت .
مدتى بعد در سال 1617 طالبى آملى از نواحى درياى خزر عنوان ملك الشعرا را دريافت كرد . او نخست مدتى با ميرزا قاضى طرخان ، در سند زندگى كرد و در سال 1611 به دربار مغول آمد ، جايى كه اشعارى ستايشآميز نه فقط براى جهانگير ، بلكه براى پدر زن او اعتماد الدوله و همچنين نور جهان ، سرود .
يكى از مصرعهاى او نيز تقريبا ضرب المثل مانند است ، چونكه او سكوتش - مهمترين فضيلت يك عاشق - را در تجسمى قابل توجه نشان مىدهد :
من دهانم را براى سخن نگفتن آنچنان بستهام - * كه تصور مىرود جاى زخم يك جراحت است .