جز سخنان منفى دربارهء او نمىگويد :
او مىتوانست اسكلت مصرعها را خوب سرهم كند ، ولى در استخوانها مغز استخوان نبود و نمك شعرش كاملا بىمزه بود .
مقايسهء بين فيضى و عرفى در طول صدها سال انجام مىگرفته است ؛ نه فقط منتقدان ادبيات هند از خود پرسيدهاند كه در حقيقت كدام يك بزرگتر است ، بلكه در تركيهء عثمانى نيز علاقهمند به اين سؤال وجود داشت . به نظر من قصيدهء بزرگ عرفى با تكرار قافيهء « رفتم » ، يكى از تكان دهندهترين اشعار هندو - فارسى در ادبيات است :
بر در دوست - چه گويم ، * كه چگونه از آنجا رفتهام
با چه شوقى آمدهام * و چه تلخكام رفتهام !
چگونه سر خود را به ديوار كوبيدهام * در اين كوچهء تنگ . . .
شيفته و شيدا در حالت نشئه آمده بودم * آشفتهء خاموش رفتهام .
اعتقاد ، دل و عقل ده مرا ، * پس ده دگر زبانم ،
تا كه گويم با آن : با چيزى * از بر دوست رفتهام !
شعرى نيز براى لب گشوده * اميد از دست داده ، اينچنين آمدهام . . .
دندانهاى بههم فشرده * در دل - اينچنين رفتهام
صبح زود آمدهام ، مثل بلبل * در جشن بهار ، بر دامن گل . . .
شب هنگام : مثل نوحهسرايان از سر خاك شهيد رفتهام . . . * شب زمستان زندگىام ،
حرف مىزند با غروب : دردا ، *