زيادتى چراغ مانند روز روشن بود . گلههاى غزال مأنوس هم در روشنائى در اطراف ما مىخراميدند . قفس بلبلى هم با پارچهء سياه پوشيده و به شاخهء درخت آويخته بود . به امر حاكم پيشخدمت پارچه را از روى قفس برداشت . بلبل بيدار شد و نظر بر روشنائى زياد تصور كرد كه آفتاب طلوع كرده است و به نغمهسرائى پرداخت و مدتى ما را با نغمههاى طربانگيز خود سرگرم كرد ، اما قدرى بعد به اشتباه خود آگاه شد و يك دفعه سكوت اختيار كرد . بنابراين قفس ديگرى را آوردند و در موقعى كه اولى آخرين نغمهء خود را تمام كردد پرده از روى آن برگرفتند اين بلبل نيز تا مدتى با سرودن آهنگهاى دلپذير بر مسرت و شادمانى حضار افزود .
چون امشب مىبايستى نصف شب حركت كنيم بنابراين با حكومت قم توديع به عمل آورده و پس از استراحت مختصرى منزل مهماننواز حاكم را كه چند روز با آرامش خاطر و خوشى در آن بسر برده بوديم ترك كرديم .
پىنوشتها :
( 1 ) - برگرفته از سفرنامهء مادام ديالافوا در زمان قاجاريه ، ترجمهء بهرام فرهوشى ( تهران : كتابفروشى خيام ، 1361 ، چاپ دوم ، تلخيص شده ) ص ص 166 - 189 .
( 2 ) - هشت سال بعد از اين سفر مادام ديالافوا به ايران ، يعنى در سال 1306 ه . ق ناصر الدين شاه براى سومين بار به فرنگستان سفر مىكند ، هنگام اقامت و سياحت در پاريس ، زمانى كه موزهء لوور را مورد بازديد قرار داده در خاطرات روز جمعه 4 ذيحجه 1306 خود چنين مىنويسد :
. . . رسيديم به لوور ، پياده شديم ، ديركتور لوور كه اسمش اين است [
Kaempfeh
] آمد جلو افتاد ، رفتيم ، زير اين عمارت لوور يك مرتبه است كه آنجا مجسمههاى سنگى زياد گذاردهاند و از آنجا پله مىخورد ، مىرود به عمارت ، از آن پلهها بالا رفتيم ، داخل عمارت شديم ، عمارت لوور و اسبابهاى آنجا معروف است و همهكس مىداند ، مستغنى از تعريف است ، امروز هم مىخواستيم اسبابهاى ديالافوا را ببينيم كه از شهر سوس كه شوشتر باشد بيرون آورده است ببينيم . مادام ديالافوا آمد جلو ، او را ديدم ، همانطورى كه در چند سال قبل به تهران آمده بود و لباس مردانه پوشيده بود ، حالا هم لباس مردانه پوشيده بود ، هيچ عادت به لباس زنانه ندارد ، هميشه لباس مردانه مىپوشد ، فارسى هم خوب حرف مىزد ، در اين مدت كه تهران بود ياد گرفته است . خود ديالافوا كه تهران بود لاغر و زرد و ضعيف بود ، حالا كه او را ديدم حال آمده خوب شده است .