روز پنجشنبه بيست و دويم [ شوال ] :
امروز بايد به منظريه برويم .
صبح كه از خواب برخاستم هوا گرم و گرد و خاك و طوفان غريبى بود . سوار شده رانديم . عزيز السلطان هم در ركاب ما بود . مهندس و مامورين كمپانى و عملجاتى كه مشغول ساختن راه شوسه هستند تكتك در اين راه ديده مىشدند كه مشغول كار بودند . رسيديم به كوشك نصرت . جاى خوب باصفائى است و منظر خوشى دارد ، از ابنيهاى كه جناب امين السلطان در آنجا ساخته درياچهء بزرگى است كه آب زيادى داشت ، چهار صد قدم پايينتر از كوشك نصرت باز جناب امين السلطان قلعه و باغى احداث كرده است كه آب كوشك نصرت به آنجا رفته مشروب مىشود ، آبادى خوبى است ، چند خانوار رعيت هم در آنجا نشانده است . چون صبح بود نمىشد در اينجا ناهار خورد .
گردشى كرده سوار شده رانديم . هوا خيلى گرم بود و اگر گاهى ابر نمىشد خيلى بر مردم بد مىگذشت . راه زيادى كه رانديم از وسط جاده قدرى خارج شده ، دست راست راه به ناهار افتاديم . بعد از ناهار سوار شده قدرى كه رفتيم ، به باقرآباد رسيديم . آنجا آب شيرين كمى داشت و مردم اردو از سرباز و غيره هجومى در سر آن چشمه كرده بودند .
از باقرآباد گذشته رسيديم به منظريه كه منزل است . منظريه هم آب كمى دارد كه مردم بايد از چاه آب كشيده بخورند . گاهى هوا ابر مىشد ، كمى هم باران باريد . قدرى استراحت كرده برخاستيم . احمد خان پيشخدمت امروز ديده شد ، كه از شهر تهران آمده است . محمد على خان پسر حاجى خازن الملك و على رضا خان صمصام الدوله هم كه از تهران آمدهاند امروز به حضور رسيدند .
ديشب در علىآباد بعد از شام خواستيم راه برويم ، كفش آوردند بپوشيم ، هنوز پا در آن نكرده بوديم ، اتفاقا كفش را تكان دادند مار قرمزى از توى كفش افتاد ، خيلى خدا رحم كرد .
امشب هم در منظريه شام مىخورديم ، يك دفعه صدا بلند شد كه هاى مار ، هاى مار ، نگاه كرده ديديم ، يك مارى به طول دو وجب نزديك ما پهلوى آغا محمد خان خواجه