حلقه زده ما را نگاه مىكند ، حاجى على اكبر خواجه امينه اقدس آمد با چوب مار را كشت .
روز جمعه بيست و سيم [ شوال ] :
امروز بايد به قم برويم و پنج فرسنگ هم راه است .
صبح برخاسته آمديم بيرون ، ساعد الدوله را ديديم كه از تهران آمده بود و عرض مىكرد امشب را اينجا هستم و فردا به قم مىآيم . ناظم خلوت هم كه ديشب از علىآباد آمده بود يك سر به قم رفته است ، حقيقتا كار غريبى كرده .
خلاصه با جناب امين السلطان قدرى فرمايش و صحبت كرده ، بعد به كالسكه نشسته رانديم . از رودخانه ساوه گذشتيم ، آب زيادى داشت ، پل همان پل قديمى است . تعمير كردهاند ، اما راه اينجا را كه قديما باتلاق و گل بود ، عملهء كمپانى شن ريخته خيلى خوب ساختهاند .
آمديم تا به تپه رسيديم ، از زير آن تپه قدرى بهطرف دست راست صحرا رانده از كوير گذشتيم . در زمين خوبى آفتابگردان زدند . ناهار خورديم ، بعد از ناهار سوار شده رانديم ، نزديك به شهر قم كه رسيديم ، جمعيت زيادى از شهر به استقبال آمده بودند .
خانههاى زيادى ديديم ، كه تازه در خارج شهر بنا كردهاند ، معلوم شد در اين دو سه ساله كه در بعضى از محلات شهر قم آب زايش كرده است ، يعنى چنديست كه در خانهها و آبانبارها آب از زمين بيرون مىآيد و خرابى مىكند مردم سكنه لابد بيرون آمده در محوطهء شهر خانه ساختهاند . سوارههاى زيادى هم از ملتزمين ركاب و غيره نزديك شهر صف كشيده بودند . صد نفر سوارهاى ايلات قزوين ابو ابجمعى ميرزا محمد خان هم كه تازه آمده بودند با ميرزا آقاى تفنگدار جزو صفوف سواره ديده شدند . همه سوارهاى آراسته و با اسبهاى خوب بودند . سوارهاى بختيارى هم كه بعضى در ركاب و بعضى تازه آمده بودند كه ابواب جمع حاجى على قلى خان برادر صمصام السلطنه هستند همه جوانهاى خوب با اسبهاى ممتاز بودند . سوارهء قزاق هم با موزيك در جلو ما مىرفتند .