خلاصه جناب امين السلطان به حضور ما آمد ، قدرى صحبت و فرمايشات كرديم .
بعد ناهار خورده ، چند شيشه عكس انداختيم . بعد از ناهار سوار شده رانديم . اطراف راه از گل و لاله در حقيقت لالهزارى بود ، خيلى صفا داشت ، كالسكه را فرموديم بردند توى گلها و لالهها ، و تفرجكنان مىرفتيم ، نيم فرسنگ به قلعهء محمد على خان مانده به عزيزآباد ده عزيز الله خان صارم الملك شاهسون رسيديم . خود او با حاجى لطف الله خان برادرش و حاجى هدايت الله خان ايل بيگى با دويست نفر سوارهء اينانلو در آنجا صف كشيده بودند . قريب به عزيزآباد ، صديق السلطنه زيندارباشى را ديديم ، كه امروز يك سره از تهران آمده بود . عزيزآباد به قدر نيم فرسنگ آب دارد و آبش لبشور است ، صارم الملك آنجا را خوبآباد كرده ، باغى دارد ، درخت بادام داشت ، فرستاديم آوردند ، هنوز بادامش مغز نبسته است ، حاصل زراعت اينجاها هم خيلى خوب بود هيچ زرد نشده آثار زنگى نداشت .
آمديم تا رسيديم به قلعهء محمد على خان . قلعهء محمد على خان هم مال همين شاهسونهاى اينانلو است . خلاصه وارد سراپرده شده ، فورا نشستيم به خواندن نوشتجات . در اين بين يك دفعه هوا بناى رعدوبرق گذاشته ، باد سختى برخاست و باران و تگرگ شديدى باريد . همان وقت كه ناهار مىخورديم از دور ابر سياهى از افق بالا آمده بود و صداى رعد مىشنيديم . اما حالا طوفان خيلى سخت شده و باران شديد باريد . ولى طولى نكشيد . يك ساعت به غروب مانده هوا باز شد و خيلى خوش بلكه سرد شد و شب هم خيلى سرد بود . ضياء لشكر كه چندى بود به زيارت مشهد مقدس رفته بود ، خبر رسيد كه در آنجا فوت شده است .
روز سهشنبه بيستم [ شوال ] :
امروز بايد به علىآباد برويم .
صبح برخاسته از سراپرده آمديم بيرون ، سوار كالسكه شده قدرى كه رانديم ديديم از باران ديروز هوا طراوتى پيدا كرده ، گل و لالهء زياد و از آن گلهاى زردى كه در دوشانتپه