پسر امپراطور چون از اين قضيه مطلع شد ، دانست كه خبط بزرگى كرده بر دوستى خود به عبد الملك افزود . قدرى از تحف و هدايا با مكتوبى از براى عبد الملك فرستاد .
عبد الملك هديهء او را قبول نكرد و مكتوب او را هم جوابى نداد . سفير بىنيل مقصود مراجعت نمود . پسر امپراطور بر تحف و هدايا افزود و مكتوب ديگرى به اتفاق سفير عاقلى فرستاد و مرقوم داشت : در مقام دوستى ، من گمان نمىكردم تو هديهء مرا قبول ننمايى . شايد هديهء ما را قليل شمردهاى ، البته در اين مرتبه هديه و مكتوب مرا قبول نموده ، جواب دوستانه از براى من بفرست .
عبد الملك در اين مرتبه هم قبول نكرد . رسول را بىجواب معاودت داد . در مرتبهء سيم هديه فرستاد ، قبول نكرد . جواب داد : ما مسلمانيم و دوستى ما با مسلمانان است ما بين من و تو رشتهء الفت هرگز محكم نخواهد شد . تو مذهب ترسايى دارى و من كيش مسلمانى
يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ
« 1 » .
چون اين جواب را از براى امپراطور فرستاد ، دو مرتبه ابهتى از اعراب در دل ارامنه اوفتاد . در آن زمان درهم و دينارى كه مسلمانان به آنها معامله مىنمودند يا از مال عجم بود و يا از مال روم . عرب از خود پولى نداشت . عبد الملك درصدد شد كه پولى سكه نمايد و در ميان مسلمانان رواج دهد . اين بود كه در تمام مملكت اعلان داد كه تا چند زمان ديگر هرچه پول خارجى در دست شما هست به عنوان معامله به خارجه برگردانيد كه دولت اسلام خودش صاحب پول معينى خواهد شد و آن پول در تمام مملكت رواج خواهد بود و بعد از انقضاى مدت ، پولى سكّه زد ، يك طرف آن منقوش بود : « شهد اللّه انّه لا إله الّا اللّه » و در طرف ديگر منقوش بود : « محمّدا رسول اللّه . »
در اندك زمانى ، تمام پول خارجه از ميان برچيده شد . امپراطور از اين مسأله ، زياده بر سابق كدورت به هم رسانيد . از براى عبد الملك نوشت كه هرگاه پول مرا در مملكت خود رواج ندهى و مطاع ما را قبول ننمايى ، من هم پولى مسكوك خواهم نمود كه در دو طرف آن سبّ پيغمبر شما بوده باشد .
هامش
( 1 ) . « كاش بين من و تو فاصلهء مشرق و مغرب بود » زخرف 43 / 38 .