كه امپراطور با خلفاى اموى كرده بود ، امضا نمود ، همان مقدار كه خلفاى سابق به دربار امپراطورى مىفرستادند او هم فرستاد .
معذلك امپراطور ، به تحريك سرجوس ، مازدها را به فشار عبد الملك مىگماشت .
چيزى نگذشت ، امپراطور وفات كرد ، پسرش بر اريكهء سلطنت امپراطورى قسطنطنيه نشست .
چون اين پسر جوان درست كارآزموده نبود ، عبد الملك با او در مقام دوستى برآمد .
همان هديهء سابق را ارسال داشت و در ضمن خواهش نمود كه پسر امپراطور به كلّى دفع شرّ مازدها را بنمايد . آن جوان ، فريفتهء عبد الملك شد .
طايفهء مازد كه از براى مملكت ارامنه سدّ سديدى « 1 » بود تمامى را متفرّق كرد .
عبد الملك از ورطهء عظيم نجات يافت . چون آسودگى حاصل نمود ، بناى ناسازگارى با پسر امپراطور گذارد . اولا آن وجه كه قرارداد در معاهده بود نفرستاد ، بعد در خيال آن شد كه مجددا رعبى از عرب در دل ارامنه در اندازد .
روزى پارچهء قماشى ديد كه تجار از مملكت روم از براى فروش آورده بود [ ند ] و روى آن پارچهء قماش چنان كه معمول است نشان و مهر ولايت و استاد صنعتكار آن بود و به علاوه به رويش نوشته بود « اب ، ابن ، روح » كه درواقع نشان ملّى بود و از براى ترويج شريعت حضرت عيسى به روى متاع خود نقش مىنمودند .
عبد الملك گفت هنوز مذهب اسلام اينقدر ضعيف نشده است كه عيسويان در مملكت مسلمانان ترويج مذهب خود نمايند . فورا حكم قطعى فرستاد در تمام مملكت كه هر مطاعى كه از خارجه به مملكت اسلام مىآيد ، رويش نوشته باشد : « شهد اللّه انّه لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه » و يا آنكه سورهء توحيد و محمد ( ص ) - رسول اللّه ؛ و نشان ديگرى نداشته باشد .
هرگاه غير از اين كلمات نشانى و يا علامتى به رويش باشد در مملكت مسلمانان وارد ننمايند و مسلمانان به آن مطاعى كه نشان كفار به رويش باشد حاجت ندارند .
هامش
( 1 ) . سدّ سديد : مانع استوار . [ اصل : صد صديد ] .