نزد ابرهه اسير بودند به ابرهه اظهار داشتند كه عبد المطلب سيد قريش است و در حسب و نسب و كرامت و شرافت و عظمت و بزرگى او را در عرب عديل و نظيرى نيست . غالبا مردمان ، حتى طيور و وحوش ، ريزهخور خوان نعمتش هستند . صلاح آن است كه حرمت او را نيكو دارى ، در مجلست در جاى لايق او را نشانى و رضاى او را بجويى و به رضاى او سخن گويى .
در آن حال خبر دادند كه بزرگ قريش ، عبد المطلب با جمعى ، الحال خواهد رسيد .
ابرهه را شوق ملاقات او بر سر اوفتاد . منتظر مقدم آن بزرگوار بود كه آن حضرت وارد گرديد . شخص خوشروى نيكو قامتى را ملاحظه نمود و آثار عظمت و جلالت از جمالش ظاهر ديد . از ورود آن بزرگوار هيبتى عظيم و جبروتى بزرگ در دل ابرهه ظاهر گرديد . بر تجليل و تعظيم او بيافزود ، بر روى سرير سلطنت در كنار خود نشانيد و مترجم حاضر نمود و از او سؤال كرد كه براى چه در اينجا تشريف آوردهايد .
فرمود : « چون ملازمان شما مقدارى از شتران مرا بردهاند ، آمدهام كه آنها را مسترد دارى . » ابرهه تعجب نمود ! و كلام آن بزرگوار را به بىخردى حمل نمود ، رو را به اعوان خود نمود و گفت : « توصيفاتى كه دربارهء اين مرد كردهاند خلاف آن را دانستم !
من آمدهام خانهء شرف و عزّت آنها را منهدم و معدوم نمايم ، او در اين امر بزرگ توسطى « 1 » ندارد و از چند شتر ضعيف سخن مىراند . »
مترجم اين سخن را به سمع مبارك حضرت عبد المطلب رسانيد . حضرت فرمود : « انا صاحب البعير و للبيت ربّ ان شاء يحفظه و يمنعه » « 2 » « من صاحب شترم و اين خانه را خداوندى است ، البته خداوند خانهء خود را محافظت خواهد نمود . »
هيبت اين سخن و اثر اين كلام ، ابرهه را در وحشت انداخت . فورا امر نمود ، شتران آن حضرت [ را ] مسترد داشتند و حضرت مراجعت فرمودند . ابرهه باوجودى كه انديشناك و بيمناك بود از طائف حركت كرد و يك منزل به طرف كعبه نزديكتر آمد .
هامش
( 1 ) . توسط : ميانجىگرى كردن .
( 2 ) . يعنى : « من صاحب شترم ، و خانه ، پروردگار دارد اگر خواست آن را نگه مىدارد و جلوگيرى مىكند .