هرچه بر شما بگذرد روزگار بر شما صعبتر و سختتر خواهد گذشت ، زيرا كه شما مرهون كار خود هستيد ، هرچه بكاريد درو خواهيد كرد . » و سعدى مىگويد :
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى
من چون كلمات آن جوان را با رعايا شنيدم ، تعجب نمودم و در تفكر فرو رفتم ، ناگاه خود را در آستانهء مقدّسه ديدم . برخاستم در گوشهاى نشستم .
دانستم ما مردم ايران بايد به قوهء علم و عمل كار بكنيم . ايران با صد هزار پليس ، پاريس نخواهد شد و اين مردم دورنگ مانند مردم فرنگ نخواهند گرديد .
به بيعارى و بيكارى ، مقامات شرف و سعادت را نمىتوان طى نمود ، زيرا كه ما در مزرعهء اميد ، جز تخم هوس نكاشتيم و در انبار آرزو ، غير از شهوت چيزى نانباشتيم .
اگر به تقليد ديگران بذرى نموديم ، همان حنظل بود . اگر خرمنى اندوختيم ، دانهء مقصودى در او نبود ، آن هم به آتش جهل سوزانيده و به باد بىاعتنايى به باد فنا داديم .
غرض فهميدم كه به واسطهء زيادتى فضولىهاى من در بقعهء مباركه و تصديع آستانهء مقدّسه ، به اشارهء حضرت رضوى ، عالم مكاشفه از براى من دست داد تا آنكه تكليف خود را ما مردم بدانيم و بىجهت متعرض اوليا و بزرگان نشويم .
ناچار شكاياتى كه تهيه كرده بودم ، در آن عتبهء مقدسه عرضه بدارم ، ديگر نگفتم و دردهايى كه در دل داشتم ، نهفتم .
سر خجلت در زير افكنده ، برخاستم و راه منزل در پيش گرفتم . به خانه آمدم .
بعد از صرف شام در رختخواب خود رفته ، از آن مكاشفه متفكر بودم كه آيا ما مردم را مآل كار به كجا خواهد انجاميد ؟
چون خيالات مانع از خواب بود ، برخاستم مشغول نوشتن گزارشات شدم . چون بدين مقام رسيدم ، خوابم ربود . خوابيدم تا فردا چه پيش آيد .
[ نشر خبر مرگ شاه به وسيله مشروطهخواهان « 1 » ]
يك ساعت و نيم قبل از اذان صبح برخاستم ، وظايف نيازمندى را معمول داشتم .
هامش
( 1 ) . روز 13 شوال 1326 / 17 آبان 1287 .