سيّد و معمّم ببيند شايد خجالت بكشد . »
گفت : « ما چراغ نداريم ، سابق هفتهاى يك چارك نفت از براى قراولخانه مىدادند ، حال چندى است موقوف شده و ما هم پول نداريم نفط « 1 » بخريم ، لهذا چراغ نداريم . »
فورا من دست در جيب كرده ، كبريت بيرون آورده روشن نمودم . آن مراد سرباز را شناختم ، زيرا يك روزى قدرى هندوانه و خربزه خريده بودم به عنوان حمّالى ، به او دادم كه به منزل من ببرد .
گفتم : « اى مراد تو مرا مىشناسى ، كه دزدى مرا ديده كه به اين تهمت « 2 » مرا نگاه داشتهاند ؟ »
آن خبيث اصلا به روى خود نياورد و گفت : « من تو را نمىشناسم . » دانستم كه غرض آن پول است . من هم رفتم در ايوان قراولخانه نشستم و گفتم : « تا صبح نشود و آفتاب طلوع نكند من از اينجا حركت نمىكنم . »
بعد ديگرى گفت : « آقاجان ! شما به راستى بگوييد بدانم امشب در كجا بوديد ؟ »
ديدم بهانهجويى مىكند من هم سكوت اختيار كرده هيچ نمىگفتم و در فكر آن بودم كه تدبيرى كرده به زودى خلاص شوم .
گفتم : « شب گذشته حضرت و الا شاهزاده ركن الدوله حكمران خراسان مرا احضار فرموده بود . امشب در خدمت ايشان بودم . حال هم مأموريتى دارم در عقب آن مىروم اگر قبول نداريد السّاعه مىرويم در منزل حكومت ، معلوم خواهد شد . »
يكى از آنها گفت : « شما با شاهزاده چه آشنايى داريد ؟ »
گفتم : « از براى ترتيب بعضى امور ، هفتهاى دو شب مرا احضار مىفرمايند . بعضى مذاكرات محرمانه هست ، عرض مىشود . » گفتند : « چرا روز خدمت شاهزاده نمىروى ؟ » گفتم : « به جهت آنكه مخالف پولتيك حكومتى است . »
يكى ديگر از آنها « 3 » گفت : « اين سيّد راپورتچى شاهزاده است ، خوب است قدرى وجه از او گرفته ، او را مرخّص كنيم . »
هامش
( 1 ) . نفط : معرب نفت است .
( 2 ) . اصل : اين به تهمت .
( 3 ) . اصل : اينها .